میگن تو زندگی هیچ وقت به هیچ چیز عادت نکن. چون دقیقاً همونو درست وقتی که بهش نیاز داری از دست میدی. این حکایت من بود با دوست قدیمی، بلاگفا جان!

چند هفته قبل، تو اون یکی وبلاگ نوشتم که قراره برم نمایشگاه کتاب. و میخواستم چند روز اونجا بمونم و اوّلین سفرنامه ی خودمو بنویسم و به صورت اپیزودیک، روانه وبلاگم کنم. به غیر از این، قرار بود که از یکی از دوستان وبلاگی مقداری عدد (!) کتاب بپرسم برای خریدن. نمیدونم حکمتش چی بود، ولی بلاگفا بیست سال از زندگی من رو ول کرد؛ دقیق تو همون هفته سرور پوکانید!!!

من، خندیدم. همه، خندیدن. و حالا مثل سالهای بعد از جنگ، دارم به سرنوشت بلاگفا فکر میکنم. و به میلیون ها حرف نگفته...

قدم شماره 1

قدم شماره 2

قدم شماره 3

قدم شماره 4