«تو چرا اینجوری ای؟» یا «خاک بر سرت! [یک فحش سانسور شده]!» حتماً شما هم با همین صحنه مواجه شدید که بی خبر از همه جا، یک هو به صورت پاششی از چپ و راست، هر نوع بدوبیراهی که انتظارش را ندارید می شنوید؛ آن هم برای کاری که نمی دانید چیست ویا نمی دانید که چرا نباید انجام می دادید. شاید طرف حسابتان، فقط یک طلبکار باشد و نه یک "شرخر"!

بعضی از روزهای زندگی که پرنده ی شانست را با موچین پرکنده اند، ناگهان مثل ویژه_مستند های برنامه ی تاپ گیِر (البته به جان جرمی کلارکسون یکی از همسایه هامان تعریف می کرد؛ من که نمی دانم چیست یا از کجا پخش می شود!)، یک عدد روپوش سفید پوش می آید و نامه ای بهت می دهد مهروموم شده؛ بازش که کنی می بینی داخلش نوشته: «ای نامه که می روی به سویش، کارِ خاصّی نکن خودش بلده چجوری گند بزنه!» و زیرش هم قید شده که: «:دی»

که دستانت در پوست گردو، حنا یا هر چیزِ دیگری که وبالِ گردن ساز باشد می ماند. یادم است اولّین باری که این چنین موقعیتی برایم پیش آمد، آنقدر بچّه بودم که نمی دانستم چند سالم است. یادم نمی آید چه کار کرده بودم و چرا. حتّی یادم نمی آید که کجا بودم. تنها چیزی که یادم است، خشم پدر بود سرزنش مادر. و برادرم هم حتماً لا به لای شرم بچّگی گم شده که یادم نیست در آن سکانس چه نقشی بر عهده داشت.

چندتا خاطره بزنم جلوتر، می رسم به یک خاطره ی شفّاف. من بودم و برادرِ بزرگتر. پدر و مادر هر دو سرِ کار. یک صبحِ آفتابی که نمی دانم چرا هیچکداممان نوبتِ صبح نبودیم؛ زنگ در به صدا درآمد. پریدم و بدونِ پرسیدن جمله ی چندش آورِ: «یعنی کی میتونه باشه؟» در را باز کردم. یک مردِ میانسالِ پخته که فُرم سبیل هایش هنوز در خاطرم مانده، از پلّه ها آمد بالا و فقط چند قدم دیگر تا داخلِ حلقمان فاصله داشت.

برادرم که با چشم غرّه جریمه ام کرده بود، خطاب به مرد گفت: «بفرمائید؟» و مرد توضیح داد که باید یک زنگ بزند. سال 82 یا 83 بود و عجیب نبود که تلفن همراه نداشته باشد. و چون زورِ هیچ کداممان بهش نمی رسید، برای اینکه درگیری پیش نیاید «از این طرف...»ای گفتیم و مرد را به سمتِ آن اتاقِ رو به کوچه که تلفن در آن بود راهنمایی کردیم.

منتظر ماندیم. مرد به آرامی شروع به صحبت و با داد و فریاد تمامش کرد. از ما تشکّر کرد و رفت بیرون. پدر زنِ سابق مردِ غریبه (همسایه ی دیوار به دیوارمان) و مرد غریبه دست به یقه شده بودند. بقیه اش را ندیدم. فقط یادم است که 110 آمد و پدرِ عصبانی و پیرزنِ دیوار به دیوار با جملاتِ نیش دارش به سمتِ مادرم که تازه رسیده بود خانه. و خشمِ پدر. خدا خیرش بدهد برادرم که 70 درصدی سپر بلایم شد. وگرنه الان داشتم با مرحوم نیچه درموردِ تأثیر قطر سبیل بر اعتیاد منجر به طلاق جدل می کردم؛ چون در آن سن سبیل نداشتم!

بلاهتِ غیر عمد بود یا بدشانسی ای وقت شناس؟ هرچه که بود از این کارهای یک هویی که تهش به (رویم به دیوار و گلاب به رویتان!) شکرخوری می انجامید، بارها و بارها تکرار شد و من هربار تصمیم می گرفتم که دیگر (دور از جانِ شما) خریت نکنم. امّا مگر دستِ خودم است؟ مگر ممکن است؟

همین پیش پای شما، حتّی برای اینکه چرا روی پوستِ صورتم، ناحیه ای نزدیک به دماغم و بالای بچّه سبیل ام، جوش در می آید؟ و چرا این جوش هایی که ترکاندنشان را خودشان (مادر و برادرِ گرامی ام!) «اَیییی» و «نکن بدترش می کنه...» نام نهاده اند را نمی ترکانم؟

شاید دلیل نوشتن این مطلب، این باشد که دارم فکر می کنم که: «دیگه نباید بهانه دستِ کسی بدهم! حتّی جوش هم نباید دربیاورم!»