به نام خدا

زندگی ما در تابستان مثل یخ در بهشت نمی باشد؛ بیشتر شبیه یخ در جهنّم است! چرا؟! زیرا اتاقمان پنجره ندارد اما روشنایی دارد، و ما زیر سیلی های خورشید لنگ ظهر عرق پز میشویم. مادرمان هی میگوید که اگر دوست دارم میتوانم پنکه را روشن کنم. ولی من دلم کولر میخواهد. نه این کولرِ آبیِ بی سایبانِ خودمان که باید یک نفر برود بادش بزند که زیرِ گرما از حال نرود؛ نه! یک کولرِ گازسوز که فقط آدم های ساده زیستِ (!) توی تلویزیون دارند و بعد از ریختنِ یکی دو شُر  عرق روشنش می کنند و بعد خوشحال اند و هی به نمایِ سه رخِ دوربین لبخند می زنند (و ما هم یک جایی مان میسوزد).
راستش به غیر از این گرما، یک کوه کتاب هم مانده که چون یک کتابخانه ی سفارش شده ی در راه مانده ندارم؛ همچنان که دارم این انشا را مینویسم آهِ از ته دلی برای نشان دادن حرصِ نداشتنش میخورم، میکشم! فکر کنم همه ی آدم های معروف که از خاطراتشان میگویند (و معروف نماها!) تابستان را با شب های خنکش بشناسند. و خوابی خوش زیرِ سقفِ آسمان و ستاره و این ها! ولی اینجا، نه پشه ها میگذارند شب را توی خنکا بخوابی، نه همسایه ها صبح را. وگرنه من هم خیلی دوست دارم شب های خنک را بیدار بمانم، امّا نمیشود. چون یک عدد همسایه ی ساختمان ساز داریم که از هفت صبح تا نه و از یازده تا یک و از سه تا پنج پتک میکوبد محکم؛ روی یکجایی که هی خراب نمیشود! یک عدد همسایه دیگر هم داریم که از مرحله ی کوبش پتک به مرحله ی استفاده از دریل رسیده. ایشان ساعات خالیِ همسایه ی قبلی را برای کار انتخاب نموده است تا خدای نکرده یک آن به آسایش فکر نکنیم!
قدیم تر ها دلمان به سفرِ تابستانی خوش بود. اما الان کسی حوصله سفر ندارد که! آن هم با این بنزین تک نرخی -و پاره ای مسائل دیگر!-. آخ که دلمان لک زده برای یک سفر به گیلان، یک سفر به شیراز و یک سفر هم به جایی که هنوز تصمیم نگرفته ایم کجا. بعد، در این تابستان قصد داریم اگر مهمان (ناخوانده ی مجهّز به لنگر!) نیاید یک کمی روی دست خطمان کار کنیم. خلقِ خدا و خودِ خدا را هم خوش می آید! نمونه اش را توی نوبتِ شمای 8 گذاشتیم که...آبرویمان بخار شد! تازه شَم (!) چند عدد فیلمِ خیلی واجبِ مؤکّد توی لیستمان است و لاست و یک سریال دیگر که معلّم شیمی ای مواد میسازد. یک چیزِ درِ گوشی بگویم: میخواهیم او را الگوی خودمان قرار بدهیم. آخر ما هم قرار است بعد از سه تابستان دیگر معلّم بشویم و چند تابستان بعدتر کچل و به احتمالِ قوی چند تابستان بعدترتر -با تشکّر از این سبکِ سالمِ زندگی- سرطانی چیزی بگیریم و دور از جان تان بیفتیم به مواد فروشی! بعد از اینها کمی هم قول داده ایم به ریتمِ تابستانی مان، که بنویسیم (خیلی هم برایش #ذوق داریم هر دفعه که فکرش را میکنیم!). البته همه میگویند که بروم بابا دلم خوش است. «بچّه از این نوشتن صادق و جلالِش هم پول درنیاوردند!» و بعدش (بدونِ اینکه چیزی بلد باشند یا حتّی کتابی در طولِ عمرشان خوانده باشند) به کیفیت نوشته هایم ایراد میگیرند.
جدای از اینها در این تابستان قصد داریم اگر وقتی ماند یک کم موسیقی هم یادبگیریم. سبک هم نمیشناسیم! بلوز باشد؛ پاپ باشد؛ سنّتی باشد؛ راک باشد! فقط گیتاری بگیریم دستمان و بزنیم و بزنیم پیک بر سیم بخورد و نت بپاشد بیرون آکورد و نویز!
از پشتِ سر هم اشاره ای شد به زبان انگلیسی، بله...اگر ته دیگِ تابستان را هم به خودِ ما بدهند؛ انگلیسی هم میخوانیم که تقویت بشود. فردا پس فردا مضحکه ی یک مشت بچه نشویم! واللا به قرآن! آن هم این اژدرهایی که...خدایا کارِ خودته! خودت نجاتم بده!!!
پووووف! در این لحظه میخواهم از ریتم عزیزم خواهش کنم که یک مقدار وقت برنامه را زیادتر کند(با این حجمِ کاری باید یک مقدار هم وقت کنم بخوابم خُب!). و سر راهش دمای جوش اعصابِ ملّت را هم بگیرد توی دست هایش. با تشکر از خودمان و خودتان و خودشان :)



منبعِ الهامِ این کامنت که الان پست شده، یک دیوانه ی نارنجی صفت بوده است!

پی نوشت: این پست مقداری عریض تر از کامنتش شده :)

پی نوشت2: psycho از گروه میوز رو هم بشنوید و به روحِ کوبریک هم سلامی برسانید!