من هیجان زده بودم. قلبم داشت شدیدتر از شب اعلام نتیجه کنکور می تپید. آدرنالین بود که پمپاژ می شد. اندورفین بود که ترشّح می شد. نمایش تمام شده بود. سردشت بمباران شده بود. گوگرد بود و بادام تلخ و خردل؛ و تشویق تماشاچی ها. بی اختیار دست هایم بهم برخورد می کردند، بی وقفه و با عشق. دستیار کارگردان به عقب اشاره کرده بود. همه ی سر ها به سمتِ عقبِ سالن چرخیده بود. مردی داشت از دلِ پلّه های تاریک به سمتِ سِن میرفت. هیجان بود و تشویق و تاریکی... آن مرد، با تئاتر آمد!

او در فاصله ی ده اینچیِ من ایستاده بود! او که برای من، اوّلین تئاترِ زندگی ام را کارگردانی کرد.

بی تو بهتر؛ یا به زبانِ کردی «نه بی باشتر» نمایشیست درمورد موضوعی تلخ اما واقعی به اسم قربانیانِ مظلومِ سردشت؛ که هنوز زنده اند و دارند به زور و رنج نفس می کشند یا زورشان تمام شده و دیگر نفس نمیکشند...


وب سایت رسمی


پی نوشت: موقعی که داشتم از تماشای تئاتر زندگی میکردم، این فکر تو سرم بود که اگه تو شهرِ من (و شهرهایی مثلِ شهر من) هم به اندازه ی تهران بزرگ سالن تئاتر و سینما و کتابفروشی بود؛ اگه کسی بود که هنر رو به جای ثروت به من (ها) نشون می داد، الان زندگیم چه شکلی می بود؟