کجا بودیم؛

زمانی که باران باریده بود؟

زمانی که خورشید خسته بود؟

زمانی که عشق از پا افتاده بود؟


کجا بودیم؛

که رنجهایمان را نمی دیدند؟

که قلبهایمان را نمی دیدند؟

که چشمهایمان را نمی دیدند؟


کجا بودی که نمی شد حسّت کرد؛

وقتی در حال مرگ بودم؟

وقتی در جمعیت تنها بودم؟

وقتی هم آغوش غم هام بودم؟


قاضی کجاست؛

مدرک جرمِ معتبر خواسته بود؟

شاهدِ عاقل و بالغ خواسته بود؟

متهّم درجه یک خواسته بود؟


عقل ها و ثانیه ها؛

در یک لحظه فراموش کرده بودم؟

جنایات و مکافات یا گذر از رنج ها؟

فراموش کرده بودم حتّی اسمت را؟


قربانی شده بود؛

دوباره به قتل می رسید؟

دوباره به محلّ قتل برمیگشت؟

دوباره سفید و خون پیچیده می شد؟


رگ های هیجان زده؛

قلب ها می تپیدند.

دست ها گره خورده بود.

پیاده رو ها صدایشان را می شنیدند...


Alibi