تا الان خیلی از خودم پرسیدم، هدف آدما برای زندگی چیه؟ انگیزه شون؛ اون چیزی که براش می جنگن چیه؟ اون چیزی که باعث میشه از مرگ بترسن، ازش واقعاً بترسن چیه؟

شاید آدمای مذهـ.بی تر بگن برای آخرت. شاید بازاریا بگن پول، سی یاسـ.تمدارا بگن قدرت، اما من میگم امید. آدما برای این زنده ان که امید داشته باشن؛ به هر چیزی. والدین به امیدِ اینکه بچّشون چیزی بشه که اونا میخواستن بشن و نشدن. بچّه ها به امید اینکه چیزی بشن که والدینشون باهاش مخالفن. زنده ها به امید اینکه نمیرن. مرده ها به امید یک لحظه زندگی.

پس چرا بعضیا خودکشی می کنن یا حداقل هر روز بهش فکر می کنن؟

...نمیدونم. ولی فکر می کنم چون از صف اومدن بیرون، اوّل و آخرشو نگاه کردن و چیزی جز یه مشت مهره ندیدن که بدونِ اختیار، دارن تو یه دایره می چرخن. شاید چون از صف خوششون نمیاد. شایدم چون تنهان...

+مدّتی میشه که به یه حقیقت رسیدم. اینکه خیلی دلم میخواد صفحه ارسال مطلب رو باز کنم و از یه ماجرای هیجان انگیز بنویسم. چیزی که توش خنده باشه و شادی و هیجان. خیلی دلم میخواد که یه عکس بفرستم به اونجاگرام و توش من باشم و چندتا دوستِ شاد که داریم تو یه خاطره خوب دست و پا میزنیم و زیر عکس هم یه متنِ پرانرژی بنویسم به انضمام جمله: من و دوستام همین الان #یهویی. راستش، تو زندگیِ فعلیِ من، اتّفاقِ هیجان انگیزی وجود نداره؛ نه دوستِ نزدیکی که هفته ای چند روز با هم باشیم، خوش باشیم؛ نه خانواده ای اهل سفر یا مهمونی. فعلاً تو سکون دارم زیست می کنم. شاید دلیلش این باشه که دارم سعی میکنم پایه بسازم. کار کنم تا یه دستآویز برای آینده ام داشته باشم که بهش وصل بشم و بالا برم و ادامه بدم. مثلاً کی حاضره بشینه و دوساعت به کتاب خوندن من زل بزنه یا اصلاً بیاد و باهام کتاب بخونه؟ مسلّماً هیچکس. پس اگه وبلاگم شبیه کلاسِ تاریخ یا ادبیات شده؛ تقصیر من نیست، تقصیر این زمونه ست! :)


+نمیدونم اینو قبلاً گفتم یا نه؛ ولی حتماً فیلمِ در دنیای تو ساعت چند است؟ رو ببینید. عشق داره :)                                          (منبع عکس)