(قبلِ خوندن، این رو دانلود کنید و همراه با خوندن گوش کنید.)

سالها پیش وقتی که بچّه تر بودم، یک آقایی تو محلّه ی ما نبود. اون آقا کچل نبود، جلیقه پوش نبود و کت و شلوار راه راه نداشت. کوچه ی ما، چراغ نداشت، برق نبود، برف نداشت. بچّه تر که بودم، اون آقاهه فامیل و اسم نداشت. سیبیل و ریش نداشت. عینک فتوکرومیک نداشت. عصای چوبیِ خوش دست نداشت. دیسک نداشت، فشار و قند نداشت، زن نداشت. اون آقا، پول نداشت، جیب نداشت، پررو نبود، چاردیواری نداشت، اختیار نداشت.

بچّه تر که بودم، تو کوچه ما درخت نبود، پرنده نبود، سقف خونه ها سایه نداشت. اون آقا لنگ ظهر هم رو پیشونیش عرق نداشت. قرض نداشت، ترس نداشت، دخلی نبود و خرج نداشت. اون آقا، که قیافه اش یادم نمیاد، اسب نداشت. توی جیبای نداشته اش مشت مشت نقل نداشت، هیچ ربطی نداشت.

بچّه تر که بودم، صدای طبل بود، رعد و برق بود، عشق و عقل بود، ولی اون آقا صبر نداشت. هنوز رادیو بود، هنوز تِلی 14 بود، ضمانت یخچالا صاایران بود، اون آقا حرف نداشت. قدماش لغز نداشت، دستاش لرز نداشت. برای آواز خوندناش حدّ نداشت. مسیراش خط نداشت، قدیماش رد نداشت، خصلت بد نداشت ولی همه باهاش بد بودن. من بچّه تر از الان بودم.

یه روزی اون آقاهه رفته بود، رفت و آمد رفته بود، خونه ی ما از اونجا، به یه جای دیگه رفته بود. حافظه ام به اون روز ایمان داشت و خاطرات اون روزم رفته بود. اون آقا سیاه می پوشید یا مشکی با خطای سفیدِ راه راه؟ یادم رفته بود، اون آقا تیپ نداشت، شخصیت بود یا پرورش نداشت؟ اون آقا الانم هست یا کلاً وجودِ خارجی نداشت؟ این همه کلمه، این آهنگ، این چند دقیقه، تقسیم بر تخیّلاتِ همه مون بود و ضرب نداشت؟ اون آقا قدم در راه ویرجینیا گذاشت و یه جایی، یه روزی، بالأخره برنداشت...