ارنست، جوری ساده می نویسه که فکر میکنی اگه قلم برداری و بنویسی ازش بهتر درمیاری داستانو، ولی همینکه دست به قلم میشی، می بینی که زِهی خیال باطل! برو بینیم باو!!! :)))

وداع با اسلحه بیشتر از جنگ، در موردای آدمای داخل جنگه، در موردِ اینکه چه بر سرِ مفاهیمی مثل دوستی و عشق و خیانت و زایش و مرگ و بخشش میاد. در این رمانِ روان و راحت الحلقوم (!) جوانی علّاف و وِل که صرفاً برای سرگرمی و نه برای وطن و خیر وشر و این مسائلِ درشت، وارد ارتش ایتالیا می شود و جنگ را نه صرفاً از طریق کلماتِ دهشتناکِ روزنامه ها، که با گوشت و پوست و استخوان تجربه می کند و زمانی می رسد که می گوید: «دیگه کارِ من با جنگ تموم شده» و می رود که برود!

این کتاب پر است از توصیفاتِ لذّت بخش و دیالوگ های واقعی که چهارصد صفحه ای بودنش را نه تنها طاقت فرسا حس نمی کنی، که از نیمه دوّم کتاب خدا خدا می کنی که این رویا هرگز تمام نشود! دمت گرم حاجی!!! :دی


+بی ربط ولی مهم!