امروز داشتم یک چیزی که فرنگی کارا بهش میگن guilty pleasure رو تجربه میکردم؛ یکی از اون کارایی که در خفا، هر آدمی میکنه و وقتی تو جمع مطرح بشه، سرخ و سفید و به قول سعدی "روی زرد" میشه.
خوندن یواشکیِ دفتر خاطرات دخترخاله ی خردسال، جاذبه ای در حد خواب سرصبح داره و من که شیفته ی تجسّس در زندگی خصوصی بقیه و سرک کشیدن و دخالت کردن تو زندگی بقیه ام، این فرصت رو که به طور ناگهانی در اختیارم قرار گرفت و به طور ناگهانانه تری هم ازش استفاده کردم، من رو با چیزهای خیلی خیلی جدیدی آشنا کرد و این ایده رو هم تو ذهنم انداخت.
این ایده که هر روز یک پاراگراف از احساساتم رو بنویسم؛ بدون توضیحات دست و پاگیر یا پیچش های شبه ادبی!
+نظرات این سری پست ها بسته خواهد بود؛ گاهی فقط باید لم داد و خوند :)

پ.ن: هدف وسیله رو توجیه کرد. هیچ عذاب وجدانی ندارم. به نویسنده ها اعتماد کنید، محبّت نه. از اینکه به بقیه بگم تو چی افتضاحن لذت می برم. از خوردن پفک بعد از یه شام خوب بدم میاد. مسواک نزدم، یه روز و نیمه. میخوام یه قطعه واسه ویولون بنویسم ولی نه حوصله اشو دارم، نه تجربه اشو و نه تمرکزشو. از اینترنت کم سرعت متنفّرم. امروز به یکی که خودش نمیدونست گفتم که چقدر آدم مهمّیه، امیدوارم راهشو پیدا کنه و اینقدر نشینه یه گوشه با زانوی غمش توی بغل و اینا. فردا برمیگردم دانشگاه و کلی راه خسته کننده در پیش دارم و کم خوابی و خریدن کتاب برای ترم جدید و چندتا کار زمین مونده و تحمّل یه محیط پر از انرژی منفی. میخوام فردا خیلی بخندم!