در طول زندگی، با موقعیت هایی روبرو خواهیم شد که لحظه ای مارو به فکر فرو میبرن؛ فکری عمیق، با سری داغ و چشمانی قرمز و بُغضی مدفون در گلو و چند چیز دیگر. در این لحظه، ما، تنها و سردرگم، باید تصمیمی درست و منطقی بگیریم؛ مثلاً برویم و رضایت بدهیم یا برویم و... و نفری را با تصمیمی که برای آینده اش گرفته تنها بگذاریم.
زندگی مثل یک معمای پیچیده نیست، ساده ست؛ برای من اینگونه پیش رفته که هر هدفی را با تلاش سخت و جان کاه به نقطه ای می رسانم که در شرف نتیجه دادن باشد و بعد اندکی خستگی در میکنم... و بعد هدف را به حال خودش رها می کنم تا به قول دوستم در بُهتِ "چی شد یهو؟!!" بماند و راهم را میکشم و می روم و می روم تا از بیهوده گردی خسته شوم و دوباره اندکی بنشینم و هدفی تازه برای خودم دست و پا کنم.
تعداد کمی از آدمهایی که من را واقعاً میشناسند، می دانند که هیچوقت احساسات و عواطف درونی خودم را علناً بروز نمی دهم، همیشه می خندم و وقتی کم خوابی داشته باشم، مثل یک مرد (!) ابرو درهم میکشم و سردرد میگیرم و هندزفری در گوش، کنجی را برای عزلت نشینی رزرو می کنم و تا وقتی که بتوانم درست و حسابی بخوابم، به ماندن در برج مذکور (!) ادامه میدهم.
اگر شما هم مثل من آدم درس نگیری باشید که هیچ، حالتون چطوره؟ خوبید الحمدلله؟، اگر نه که بگذارید یک حقیقت را برایتان بازگو کنم: "این نیز بگذرد!" در اینکه چطور بگذرد زیاد تعمّق کنید و در باب رسیدن به یک توافق برد-برد زیاد تأمّل، ولی بگذارید که جهان، روزهای بهتری را سپری کند با انسان هایی شادتر و مهربان تر.

مراقب همدیگه باشید، از ته دل! :)