بعد از "خدا میدونه" چند ماه تصمیم گرفتم کاری را به سرانجامش برسانم، کاری شبیه به یک تحقیق درسی مثلاً. شروع کرده بودم به نوشتن که دوستی آمد و یک ساعت و نیم از خاطرات خوابگاه و خانواده اش گفت؛ به هر زحمتی بود مقاومت کردم و انگیزه ام را تا پای آخرین "عههه! چه جالب!!! قاه قاه قاه!" نگه داشتم تا آن کارم زمین نماند. دوستِ مذکور رفت و داشتم به اعماق نوشتن رجعت می کردم که حس کردم معده ام سوزش پیدا کرده، رفتم و با جرعه ای آب و حبّه ای قند، "سروتهش" را هم آوردم.

القصّه، برای بار سوم برگشتم به دامان کاغذ، که بادی بینهایت قدرتمند و بسیار عجیب و سرد وزیدن گرفت. سوشرت (یا سوئیشرت :/ ) را به تن نمودم و به قول دوستی ناباب، سرما "به چیزمان" هم نبود! که ناگاه خاموشی جایی برای دیدن در چشمانم باقی نگذاشت. از آنجایی که گوشی ام همچنان داشت "میخواند" برای خودش، فهمیدم که زنده ام، از دیدن نور صفحه اش هم به سلامت بینایی ام اطمینان یافتم، و فهمیدم که "برق ها رفته اند و من خموش، کنج نمازخانه، تنهای تنهای تنها مانده ام در انزوا!" پس به سمتِ خوابگاه با دفتر و خودکار روانه شدم.

به تخت طبقه دومی ام رسیدم و بالارفتم و در جایِ نسبتاً گرم و ندرتاً نرم خویش که استقرار یافتم، به دوستِ "نیمه-روشن" ام گفتم: "برقا رفت! شانسو باش یه بار خواستم نخوابم و درس بخونم!" که قمپز درسخوانی ای درکردنی بیش نبود، ولی جمله بعد معجزه کرد. هندزفری درگوش با خودم گفتم: "وقتشه قسمت آخر true detective رو ببینم!" که باد آرام گرفت و برق بازگشت و سوزش معده و فکّ دوست خوابید و من هُشیارتر از همیشه، از اینهمه نشانه، به روشنایی حقیقی دانشجویی رسیدم...

چو تفریحاتم نباشد، تن من مباد

دانشجو را کار و درس لازمم مباد

چو سریال نداری رو کن کلش، تا

تلگرام و لاینت هست غمتم مباد!