وسط هال، روی زمین، به زمین، به پشت، چسبیده ام. نمیتوانم حتی یک میلیمتر از جایم تکان بخورم. چپ و راست را نگاه میکنم. خانه به جز دیوارها و سقف و کف اش، چیزی ندارد. حتی جای لوله بخاری هم سر جایش نمانده است. من وحشتزده به همه جا نگاه میکنم، پنجره ای هم نمانده. به طرز غمناکی داخل خانه تاریک و گرفته است. دست راستم انگار که بهم پیچیده شده باشد و من بیشتر پیچانده باشمش، درد گرفته، سِر شده و زجر میکشد.

دوباره به اطراف نگاه میکنم، خانه قبلی مان، آشپزخانه ای که سه پلّه از هالِ L شکلِ خانه بلندتر است، تاریک تر شده و آنجا هم چیزی جز کاشی های مربّعیِ کرمی با طرحی قرمز دیده نمیشود. بیشتر از پیش وحشتزده ام و به دلیلی که نمیدانم وحشتم لحظه به لحظه بیشتر میشود. تنها راهِ بیرون رفتن از این وضعیتِ را به یاد آوردنِ اینکه پیش از اینجا کجا بوده ام، به نظر میرسد.

به مغزم، به تک تک سلّول ها و خاطرات و هرآنچه که داخل این جمجمه پیدا میشود چنگ میاندازم. خاطراتی محو از مادرم، از صورتش را به یاد میآورم. خاطرات بعدی از اتاق خوابم است. شک میکنم که نکند خواب باشم؟ نکند کلّ این عذاب، کابوسی محو باشد که روزی به آن بخندم؟ شدّت و قدرت این حس مثل یک ویروس تکثیر میابد و آزاردهندگی محیط هم به طبع آن.

تمام توانم را به کار میگیرم تا از جایم بلند شوم. حس میکنم دارم از درون فرومیپاشم، حس میکنم شبحی نزدیک میشود... بسم الله بسم الله میکنم طبق عادت این جور وقتها... بیدار میشوم، همچنان در طبقه دوم تخت بالای گوشه خوابگاهِ شلوغم هستم، میان جمله هایی که در هوا، بیگانه پرواز میکنند و عضلاتِ سرشانه گرفته و دست راستی مانده زیر یک جسد...