دِیمیِن رایس میخوند. بهتر و بیشتر از هر وقتِ دیگه در آن منظره برفی، توی گوشم. شش ساعتی بود توی اتوبوس، تنها نشسته بودم و برای حفظ این دژ، صندلی کناری ام را با پنج کیلو و سیصد گرم کتاب و مقداری خوراکی و مسواک و خمیردندان و شارژر گوشی ام، هر یک در گوشه ای از کوله پشتی، پر کرده بودم. تا آن لحظه، یک گردن دردِ ناشی از چرتِ یکساعته، یک گشنگی سی دقیقه ای، دیدنِ فیلم شماره23 با بازی جیم کری، تحمّل سرمایی نرم در قسمت پاشنه آشیلم، ده دقیقه چت با دوستان، نوشتن یک قطعه ترانه (نما!) ی انگلیسی و دو ساعت گوش دادن به آلبوم جدید ادل و کلدپلی و دیمین رایس گذشته بود.

سرم را که بالاآوردم، دیدم تنها گردنی نیستم که تا سقف اتوبوس بالا آمده و تمام درزها و شکاف ها و ویووهای خوب را غُرُق کرده. حتّی دختری که مثل من تمام راه را باهندزفری یا خوابیده بود یا به بیرون زل زده بود هم، داشت جلو را نگاه می کرد. از تعداد زیاد ماشین های چهارراهنما زده، در آن سمت جادّه، فهمیدم که حتماً تصادفی صورت گرفته، به قولِ شرلوکِ جدید هم با استتنتاج، از تعداد گوشی های زیاد و مدّت و حجمِ کمِ عکس های گرفته شده، راحت میشد فهمید که تصادف، کشته نداده!

تنها چیزی که از تصادف عاید آن جمع شد، نگاهِ چپ چپ من به عکّاس ها و بعد نادیده گرفتن و ادامه دادن به فرآیندِ همخوانیِ درونی با دِیمین رایس عزیز، بود. بازتابِ چشمک زنِ نورآبی روی سقفِ جلدگرفته ی اتوبوس، نشانه ای بود از احتمالِ حرکت دوباره، که بعد از یک ربع عقب و جلو کردن آن اتوبوسِ طویل در آن جادّه ی کم عرض، و ناامیدی راننده و بازگشتن به حالت اوّلیه، به مقدار زیاد، سببِ نشاط حاضرین سرپایِ داخل اتوبوس شد.

چندتا سربازِ سرابی ای هم که تا سیبیلِ کم پشتِ راننده پیشرویِ عرضی داشتند، خندان و بذله گویانه تصمیم به عقب نشینی به ته اتوبوس گرفتند تا ادامه مسیر را هم به تُرکی حرف بزنند و جک بگویند و بیشتر از قبل بخندند. دیگر حتّی آن مردِ سالخورده ی زنجیر به دست که میخواست گره ای محکم به دور حلقه ای در تهِ قسمتِ چوبیِ حمل بارِ پشتِ آن ماشینِ بزرگ بزند هم با دو چشمِ نگرانش منتظر بود تا بوکسِل بشود و از سرِ راه کنار برود. بعدترها فهمیدم که به این حالت، قیچی شدن میگویند. خودم هم عکس گرفتم، رد شدیم و ادامه مسیر...


+نمیدونم چرا اینو نوشتم، فقط بدجور نوشتنم میومد :/