بعضی آدما هستن، اینا انگار زندگی ندارن. همیشه هستن. همیشه اونجا هستن تا تو لحظه هایی که حتّی حوصله خودتم نداری، باشن و باهات حرف بزنن و حالتُ بهتر کنن. بعد، به اونجوری بودنشون، به همیشه گوش بودنشون، به توانایی فهمیدنت هاشون، عادت میکنی. فکر میکنی همونطوری که خورشید هر روز کارشه که طلوع کنه، وظیفه اون آدما هم اینه که هر وقت لازمشون داشتی، گوش باشن برات. اگه روزی حرفی بزنن یا کاری بکنن که برخلاف انتظار باشه، مثلاً حالشون خوب نباشه و بخوان ایندفعه اونا حرف بزنن... خدا اون روزُ نیاره!

ما وقتی از بحرانمون رد شدیم، وقتی سختیا تموم شد و رسیدیم به مرحله بروز خوشحالی و فراغت، یادمون میره اونا بودن، و اگه اونا نبودن، ما خم میشدیم و خورد میشدیم و هیچوقت به هوراااای بعدِ موفّقیت نمی رسیدیم.

ظالمانه ترین کار، فراموش کردن آدماییه که فراموشمون نکردن، وقتی خیلی راحت میتونستن...