من از مرگ می ترسم. برای این حرفم دلیل دارم، کابوس های شبانه.
بله! تا همین الان که این متنو می نویسم باور داشتم و دارم که مردن رخداد بدی نیست، نه برای اینکه دور می بینمش یا از سر یک بیماری روانی به اسم توهّم خوب بودن، فکر می کنم چیزهای بهتری در انتظارم هستن. به این دلیل که معتقدم هر شروعی اگه پایانی درست و قاطع نداشته باشه، قطعاً نمیشه از مسیرش لذّت برد.
حالا چرا میگم از مرگ می ترسم، اگه اینهمه خوبه برام؟
میگن مغز انسان، میتونه همه خاطراتو نگه داره تو آرشیوش. میگن مغز اونقدر پیچیده و هوشمنده که میتونه توی خواب، نه تنها رویداد های گذشته رو تحلیل و تفسیر کنه؛ که آینده رو هم تا حدودی پیش بینی کنه. با فرض بر درست بودن این گفته ها، این که من مدّت خیلی زیادیه وقتی قبل از طلوع میخوابم، بلافاصله (کمتر از پنج دقیقه!) کابوسی از یک جداشدن دردناک روحم از بدنم، و اتفاقات وحشتناک مرتبط یا نامرتبط به این جداسازی میبینم، حتّی اگر با دیدی کاملاً غیردینی هم نگاه کنیم، نشان دهنده اینه که برای مرگ آماده نیستم... حتّی اینکه بعد از یه مدّت دست و پا زدن تو خواب برای چسبیدن به دنیا، تسلیم محض فرشته سیاه پوش میشم؛ بهتره بگم که من هنوز هم از مرگ می ترسم!

پی نوشت: جوری زندگی کنید که اگه فردا وقتتون تموم شد، ناکام نباشید؛ و اگه  بعد از فردا هنوز هم وقت داشتین، از بیکاری کانال تلویزیون عوض نکنید!