بهت اس میرسه که: "کجایی؟" جواب میدی که: "مرکز شهر" اس میاد که: "بدو برو خونه!" و بدو بدو و سریع الوصول طور خودتو میرسونی خونه و با عجله تا مودم عنایت کنه بهت موجِ پُر نت برسونه، لباس عوض میکنی و مامان و بابا رو سلام میگی و میپری تو اتاقت. وصل میشی، تلگرامتو باز میکنی، میبینی که اد شدی تو یه گروه به اسم "تولّدت مبارک" که لوگوش یه کرگدن آبیه خوشحاله!

مثل یه بارش باران با سرعت زیاد و قطرات درشت، هی برات پیام تبریک و آهنگ شاد و استیکرای بامزّه و رقص و خوشحالی بفرستن و تو از اینهمه عشق، بهت زده فقط مردمک چشماتو گشادتر کنی و لبخندتو، و تند تند ابراز ذوق کنی و هی پشت سر هم بهت خوش بگذره!

صدای پر از عشق تک تک بچّه ها رو میشنوی که دارن اسمتو میگن، نوشته های زیباشونو میخونی و نقّاشیایِ خوشمزّه شونو عشق میکنی؛ که هر لحظه اش ذوق از انگشتای دستت تا چشمت، از چشمت تا گوشِت، از گوشت تا مغزت و از مغزت تا قلبت یک نفس در حال بالا پایین پریدنه و تو داری رسماً از شدّت ذوق، اُوِرذوق می کنی! 

آسیه مهربون، کامل صداخوب، فاطمه ی جانِ زیبا (فاطمه آنالیز سابق!)، فاطمه سفارت آتیش زن، زهرا اسفندی، نرجس چابکسریِ هماهنگ کننده، پرستوی عزیز، نااااصر عشقِ جانم، امیرسینِ سربازوطنم، نگینِ خیلی خیلی دوستداشتنی، زهرا مسیحای پرانرژی، زینب چاقوکش، گیله کُر نغمه، متینِ قزوینیِ خطرناک، ثریا خانومِ، حسن توت فرنگیِ جانِ دل، و سارا و سوگند، دوتا از بهترین دوستای هنرمند و با استعدادم؛ اینکه روز تولّدت اینهمه دوستِ خفن (!) داشته باشی، بهترین کادوی تولّده از طرف خدا. راستی! از رضا دوستِ ژورنالیستمم ممنونم اینستاطور :)

+سالی که نکوست، از همون اوّلش پیداست! ^_^