اتوبوس راحت است و گرم و تکانهای آرامش، آدم را میبرد به سالهایی که درون گهواره به خواب میرفت. راننده مردی پخته و مو جوگندمیست که سیبیل هایش را همچون اظهار نظرهایش میتوان دوست داشت یا نداشت. اتوبوس آنقدر مسافر دارد که من و بغل دستی ام منتظر آن یک سربازِ نصفه نشسته ایم تا در سراب پیاده شود و یکیمان جایش را بگیرد.

هوا بشدّت سرد است و بخاری تا آخرین توانش زور میزند که خرّوپف های کمک راننده ی مسن که اسمش را یادم رفته، از بین نرود. اندی و منصور و هایده و ابی و همه خواننده هایی که عمرشان زیاد است برایمان به آرامی میخوانند تا سختی در دهان یکدیگر چمباتمه زدن هایمان کمتر شود؛ هر چند سیستم صوتی اتوبوس، یک طرفش لق می زند و در رفت و آمد است!

کاک بهمن، راننده اتوبوس، ساکت تر و باثبات تر از یک راننده است. هرچند که به محیط زیست علاقه چندانی نشان نمیدهد ولی دوست دارد سر صحبت را با من باز کند. من هم با صحبت های رایجِ راننده-مسافری سنگر را به قوّت همیشگی نگهبانی میکنم؛ که البته نگهبانی ام مثل تایپ کردنم با دست چپ افتضاح است!

جلوی اتوبوس نشسته ایم، دقیقاً جایی بین دنده و در! جایی که یک صندلی تاشو دارد که معمولاً جای اسکان شاگرد شوفر است نه من؛ ولی از آنجایی که جوجه های آخرسال اتوبوس را با ایستگاه شمارش سرپایی اشتباه گرفته اند، الان من اینجا نشستم، کتابهایم را کنار دست دختری که نمیشناسمش گذاشته ام و کوله ام را داده ام دست دوستِ خسته ام و لباس هایم هم داخل ساک دستی آبیِ دست چندمم، زیر اتوبوس جا داده ام.

یک چیز جالب که اتفاق افتاد، این بود که راننده اسمم را در لیست نوشت و لیست را داد دست من تا اسم مسافرهایی را که تازه سوار شده اند، مکتوب شود. اسم دختری که تنها نشسته بود و کتابهایم کناردستش بود و عُرف و شرع و اینها مانع نشستن من کنارش میشدند، کوکبی بود. چکاوک، کریمی، و چند اسم دیگر را نوشتم و درحالی که مثل صحنه های اکشنِ فیلم های مربوط به قایقرانی، داشتم با پیچ خوردن شکم جاده به چپ و راست پرتاب میشدم. ستاره ها در آسمان، سر ذوق آمده بودند و من محوِ نورِ کم جانِ لامپ های گردن دراز جادّه بودم که گردنِ کوه را قلقلک میدادند...

2

شنیدن آهنگی که عاشقش هستم سر ذوقم آورد و خوابم را پراند. به سوی تو از استاد سرهنگ زاده. مگر میشود که این نازنین آهنگ را شنید و فکر را نسپرد دستش تا خیالش کند و خیالت را ببرد آنجاکه یار خانه دارد؟

جادّه و خطوطِ متقاطعش را همیشه عجیب و تکرارنشدنی میدیدم. فکر کنم بشود در هر کیلومترش هزاران داستان پیدا کرد و در هر داستاناش یک زن با دستهای پینه بسته و لبخندی محو. نمیدانم ربطشان چیست یا پیرمرد خوش اخلاق داستان چرا زیر خاک در حال تجزیه شدن است ولی همینکه سبقت آزاد است یعنی میتوان از لاینِ منطق خارج شد و به قلمرو خیال ناخنکی زد. که البته با رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی، میشود فهمید له له زدن آن چراغ هشدارِ قبل چهار راه میگوید با دنده سنگین خیال کنید.

دارم قطعاً دیوانه میشوم. راننده هم هی آهنگ عوض میکند تا به داریوشِ بعدی برسد. من به تو سجده میکنم... داریوش خوب میخواند وقتی دلت یک سنگینی بطلبد. یک سوال؛ تا حالا ذهنتان تب کرده؟

تصویر محوم را در بازتابِ نور آبیِ داخل اتوبوس، سیاه و کمرنگ میبینم؛ بدون چشم، دماغ یا دهان...