زنگ زد دوستم؛ تو جام بودم دقیقاً بعد امتحان، آماده واسه خواب، تا اومدم بردارم قطع شد. حمید بود، نماینده خوابگاه ما. هیچ وقت بی خودی زنگ نمیزند، معمولاً هم یه خبر بد داشت تو مشتش. نگران شدم... زنگ زدم اشغال بود. یکم وایستادم. باز زنگ زدم. با عجله گفت: "برگردین! به آرش و رضا بگو برگردین!" بعد صدای آقای عبدالّهی اومد. گوشی رو از دست دوستم حمید قاپید. عبدالّهی همون استادی که منو از کلاس فلسفه اش با خنده انداخت بیرون، با خنده گفت حذفت میکنم، و الان معاون آموزشی دانشگاه شده بود و پشت تلفن دوستم بود! با یه اضطراب و عجله ی نگران پرسید: "کجائین؟!" گفتم: "خونه ایم... ولی... ولی نزدیکیم..." فرصت نداد چیزی بگم. تو حرفم پرید. گفت: "هر جا هستین سریع بیاین! همین الان بیاین!" به معنی واقعی کلمه ریدم به خودم. نگاه گنگ زده ام دوستام رو هم به ترس انداخت. پوشیدیم و رفتیم سمت دانشگاه. یعنی چی میتونه باشه؟ بوی سیگار که نمیدیم! به کسی هم چیزی نرسوندیم که گیر بدن... چرا ما؟ چی شده یعنی؟

هیچی دیگه... سه تا قهوه ای رسیدیم دانشگاه. گفتیم چیزی شده؟ گفت بیاین دو ورقه بوده امتحان... یه ورقه اش رو یادمون رفت چاپ کنیم، بیاین بشینین. سی دقیقه بیست سوال. شروع کنین جواب بدین!


ما [وات د فا*؟!] سوالات سخت تر صفحه دوم [لبخند شیطانی] مراقبا -_- اسم استاد زیر ورقه @_@ عبدالهی #_#