چشماتو ریز میکنی، شقیقه هاتو با دو انگشت اشاره ات محکم تر فشار میدی، برای بار چندم میخونیش و چشماتو میبندی و سعی میکنی از بَر بگیش یا حداقل برای خودت تفسیر و تحلیلش کنی. توی ذهنت به جاش ولی، خاطره ای از قدیم، آهنگی که تازگیا شنیدی یا کاری که میخوای بعد از ظهر قبل نهار بکنی میاد تو ذهنت. ناامید طور چشم میدوزی به بیرون پنجره، به شکافی بین لکّه ی روی شیشه و نهایتِ بی نهایتِ افقِ گرمازده. یه قطره عرقِ نخشکیده میچکه رو صفحه کاغذت. فوتی که تأثیری تو خنک کردن اتاق نداره از دهنت میاد بیرون و وسط پیرهنتو نیشگون گرفته جلو عقب میکنی. یادت میاد تشنت بوده و از صبح هی یادت رفته آب بخوری. یادت میاد یادگرفتن برای مغزت مثل آب خوردن بود. تو یخچال آبی نیست. آب قطعه...