تموم زندگیت به فرصتای از دست رفته فکر میکنی، به کارای نکرده، حسرتا. همه عمر رو صرف رسیدن به چیزی میکنی که از دست رفته و غافل از، همه ی کارایی که نکردی وقتتو مثل باروت میسوزونی و دود میکنی و میری و میری و میری برای مردن تو حسرت، مردن تو یه گودالِ آبیِ سردِ مملو از ناامیدی. توی تختت، روی بالشت گولّه گولّه اشک میریزی و تو سکوتِ شب زار میزنی و تو همهمه روز میخوابی که شاید آسوده بگیری از دست این هجومِ ناتمامِ افکارِ خسته کننده.
همیشه تو فکر اینی که کاش گوسفند بودی و ته دغدغه ات علف باشه واسه... یا یه کرم تو خاک گورستان. همیشه به این فکر میکنی که ای کاش ای کاش میشد برگشت و تغییر داد. یا میشد برگشت و انتخاب کرد؛ قیافه، خونواده، عشق، وضعیت مالی. بعضی وقتا دلت میخاد سرت رو ده میلیون بار بکوبی به تَرَک دیوار روبروت که چندساله فرودگاه نگاه خیره ات شده تا شاید فکری از سرت بپره و حسی از دلت. آهنگ ها و فیلم ها و وارش ها و کریستال های ریز منجمد تو رو میبرن به جایی از گذشته ات که هیچوقت دلت نخواسته باشن و باشی.
گاهی شاید با خدا قهر کنی. شاید بهش بد و بیراه بگی. یا شاید اصلاً قبولش نداری و به داروین فحش میدی. شایدم میریزیش تو خودت. میریزیش تو خودت و قدم میزنی بین آدمایی که کوچکترین ایده ای درمورد شب بیداریات ندارن یا درمورد سیاهی زیر چشمت یا کاهش وزن وحشتناکت یا زخم معده ات یا حتی سردردای آزاردهنده همیشگیت. قدم میزنی تا قدمت نزنن. میخندی تا بهت نخندن. معاشرتی برای تنهایی.
بهترین روزاتو میسوزونی برای چیزی که شاید، شاید ده سال بعد، به اندازه ارزنی هم بهش فکر نکنی و تاثیری تو زندگیت نداشته باشه. کی میدونه چی ارزش داره؟ کی میدونه چقدر زنده ایم؟ کی میدونه چی از خودمون با ارزش تره؟ میشه واسه خوشبختی، بدبختیا رو قبول کنیم و واسشون راه حل پیدا کنیم (یا حداقل بسازیم باهاشون!) تا عمرمون رو توی سوختن تلف نکنیم؟ چقدر بدبختیم؟ چقدر فکر میکنیم (و چقدر واقعاً) بدبختیم؟ بدبختی چیه؟!