کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

آشپزی با مانع

معمولاً بر اساس سرشتی که تو همه آدما هست، بعد از خلقت، حسّ رستگاری و هورمون های فرح بخش دست به دست هم میدن تا حال آدمو خوب کنن. مثلاً شما نقّاشی میکشی کیف میکنی. کاردستی میسازی، کیف میکنی. ترقّه میترکونی صداش تا ناحیه زیرنَهَنَج (هیپوتالاموس) مغزت نفوذ میکنه کیف میکنی. فکر می کنی کیف میکنی. خلاصه هر کاری که می کنی و نتیجه اش ساختن چیزی میشه که قبلترش وجود نداشته، حسّ شعف وجودتو میگیره و حس میکنه که یه حرکتی بالاخره تو زندگی حلزونیت زدی. حالا فرض کنیم این حرکت آشپزی و غذای موردنظر نیمرو باشه -نمونه تیپیکال تغذیه جنس نر در مواقع تجرّد- و آشپز -حالا نه دراون حدّ ایده آلش!- شما. 

در کیسهای معمول که میخوام مثال بزنم، اینجوری میشه که:

صدای کارکردن معده، روده بزرگ، روده کوچک و حتّی غدد ترشحّ بزاق دهان رو از اقصی نقاط خونه میشنوید ولی چیزی مشاهده نمیشه برای تخمین تعداد نفرات مستعد به عهده گیری این وظیفه خطیر. نفسی راحت از جانب شما کشیده میشه مبنی بر تسلّط کامل بر اوضاع خلقتگاه (آشپزخونه) و میرین سمتش تا زنگِ بنگِ بزرگتونو بزنید. در همون لحظه به طرز غریبی تمامی سازوبرگ خلقت خوراکی به جهان غیب دیپورت میشن و شما میمونین و یه وسیله ای که معمولاً واسه اون کار استفاده نمیشه و بیشتر تو مراسمای نذری و آش پشت پا پزی و یا ساخت کلاهک های خسته ای استفاده میشه! حرکت بعدی پیدا کردن روغن سرخ کردنیه (خواهشاً بدون روغن پالم باشه و شفّاف، مثل اون تبلیغ تیلیویزیونی)، نمکِ یددارِ طعام (ترجیحاً نمک آب های بین المللی، که اگه نشد از همین بغل خودمون خاکِ دریاچه فقید ارومیه) و چندتا ناجوجه -همون تخم مرغ سابق، که برای رعایت ادب اسمش رو تغییر دادیم- و قرار دادن اونها کنار دستتونه؛ در زاویه 37.5 درجه -که تانژانتش رو راحت بشه رُند بدست آورد!- و روشن کردن زیرِ وسیله نسوزتونه.

اینجاست که باز شما در تلاشی خستگی ناپذیر باید تک تک اون افراد خونواده رو که تا دقایقی قبل در جهان مادّی حضوری نداشتن، قانع کنید که نه شما زنده یاد مرغید که بتونید هشت عدد بیشتر ناجوجه درست کنید، نه سامان گلریز که نیمروهارو جوری تحویل بدین که مزّه قرمه سبزی بده! با تمامِ احترامی که برای توانایی انجام همزمان چندکار متفاوت برای مغز آدمی قائلم ولی باید بگم که بَ رَ بَ بَ و تأکید کنم که تا متفرّق نکردن متقاضیان وعده غذایی، هیچ کاری نکنید! دیده شده که در این مرحلّه، قتل و انفجار و حتّی ترکیدن بغض فروخورده چهارده ساله هم اتّفاق افتاده! اگه موفّق شدین و موادّ اوّلیه رو به یه وعده غذایی نسبتاً لذیذ تبدیل کردین و دور افتخارتون رو هم دور آشپزخونه زدین؛ الان موقعیه که باید به سرعت از یک سلاح سرد برای حفظ جانتون دربرابر افراد متهاجم به سمت سفره استفاده کنین! اگه بتونین سرهم بمونین تا آخر این مرحله، نوبت میرسه به رسوندن مواد غذایی به اسید معده تون که هر لحظه ممکنه خونش به جوش بیاد و شما رو درسته هضم کنه! پس از این مرحله و جان سالم به دربردن ازش، به ناگاه دوباره همه افراد حاضر در گود، ناپدید و بعضاً متواری میشن و شما میمونید و یک مشت ظرف نشسته و کار نکرده. موفّق باشید و شادروان از پروسه خلقَت تون!


+با تشکّر از مادران و همسران غیور که قهرمانانِ همیشگیه این نبردها هستن :)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

فقط روایتم از یک شب معمولیست!

اتوبوس راحت است و گرم و تکانهای آرامش، آدم را میبرد به سالهایی که درون گهواره به خواب میرفت. راننده مردی پخته و مو جوگندمیست که سیبیل هایش را همچون اظهار نظرهایش میتوان دوست داشت یا نداشت. اتوبوس آنقدر مسافر دارد که من و بغل دستی ام منتظر آن یک سربازِ نصفه نشسته ایم تا در سراب پیاده شود و یکیمان جایش را بگیرد.

هوا بشدّت سرد است و بخاری تا آخرین توانش زور میزند که خرّوپف های کمک راننده ی مسن که اسمش را یادم رفته، از بین نرود. اندی و منصور و هایده و ابی و همه خواننده هایی که عمرشان زیاد است برایمان به آرامی میخوانند تا سختی در دهان یکدیگر چمباتمه زدن هایمان کمتر شود؛ هر چند سیستم صوتی اتوبوس، یک طرفش لق می زند و در رفت و آمد است!

کاک بهمن، راننده اتوبوس، ساکت تر و باثبات تر از یک راننده است. هرچند که به محیط زیست علاقه چندانی نشان نمیدهد ولی دوست دارد سر صحبت را با من باز کند. من هم با صحبت های رایجِ راننده-مسافری سنگر را به قوّت همیشگی نگهبانی میکنم؛ که البته نگهبانی ام مثل تایپ کردنم با دست چپ افتضاح است!

جلوی اتوبوس نشسته ایم، دقیقاً جایی بین دنده و در! جایی که یک صندلی تاشو دارد که معمولاً جای اسکان شاگرد شوفر است نه من؛ ولی از آنجایی که جوجه های آخرسال اتوبوس را با ایستگاه شمارش سرپایی اشتباه گرفته اند، الان من اینجا نشستم، کتابهایم را کنار دست دختری که نمیشناسمش گذاشته ام و کوله ام را داده ام دست دوستِ خسته ام و لباس هایم هم داخل ساک دستی آبیِ دست چندمم، زیر اتوبوس جا داده ام.

یک چیز جالب که اتفاق افتاد، این بود که راننده اسمم را در لیست نوشت و لیست را داد دست من تا اسم مسافرهایی را که تازه سوار شده اند، مکتوب شود. اسم دختری که تنها نشسته بود و کتابهایم کناردستش بود و عُرف و شرع و اینها مانع نشستن من کنارش میشدند، کوکبی بود. چکاوک، کریمی، و چند اسم دیگر را نوشتم و درحالی که مثل صحنه های اکشنِ فیلم های مربوط به قایقرانی، داشتم با پیچ خوردن شکم جاده به چپ و راست پرتاب میشدم. ستاره ها در آسمان، سر ذوق آمده بودند و من محوِ نورِ کم جانِ لامپ های گردن دراز جادّه بودم که گردنِ کوه را قلقلک میدادند...

2

شنیدن آهنگی که عاشقش هستم سر ذوقم آورد و خوابم را پراند. به سوی تو از استاد سرهنگ زاده. مگر میشود که این نازنین آهنگ را شنید و فکر را نسپرد دستش تا خیالش کند و خیالت را ببرد آنجاکه یار خانه دارد؟

جادّه و خطوطِ متقاطعش را همیشه عجیب و تکرارنشدنی میدیدم. فکر کنم بشود در هر کیلومترش هزاران داستان پیدا کرد و در هر داستاناش یک زن با دستهای پینه بسته و لبخندی محو. نمیدانم ربطشان چیست یا پیرمرد خوش اخلاق داستان چرا زیر خاک در حال تجزیه شدن است ولی همینکه سبقت آزاد است یعنی میتوان از لاینِ منطق خارج شد و به قلمرو خیال ناخنکی زد. که البته با رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی، میشود فهمید له له زدن آن چراغ هشدارِ قبل چهار راه میگوید با دنده سنگین خیال کنید.

دارم قطعاً دیوانه میشوم. راننده هم هی آهنگ عوض میکند تا به داریوشِ بعدی برسد. من به تو سجده میکنم... داریوش خوب میخواند وقتی دلت یک سنگینی بطلبد. یک سوال؛ تا حالا ذهنتان تب کرده؟

تصویر محوم را در بازتابِ نور آبیِ داخل اتوبوس، سیاه و کمرنگ میبینم؛ بدون چشم، دماغ یا دهان...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

خیلی بده ها!

میگم داریم خودمون با دست خودمون، گورمون رو میکنیم نه؟ تو هر ده قدم، هرجا که باشیم، یه زباله (یا بیشتر!) هست!
موافقین ۴ مخالفین ۰

یه توصیه ساده

اگه تو زندگیتون کسی هست که دوستش دارین، حتماً اینو همین الان بهش بگین! همین الان!

موافقین ۳۲ مخالفین ۱

ما به التّفاوت!

چشم هایش قهوه ای،
پیرآهنش آبی،
دامنش سبز.
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

یه درسِ مهم!

همیشه امکانش هست که دوستای باحال و خندان و عزیزِ جدیدتری پیدا کنید؛ که کنارِ دوستای قبلیتون، از بودنشون یه خنده ی دوست داشتنی تو صورتِ خدا بخاطرِ خلقتش توی صورتتون ببینید!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱