کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دَف-تَر-چه!

سلام! امیدوارم که حالتون خوب باشه؛ مخصوصاً تو این هوای گرم و روزهای طولانی و آخرین قسمت گیم آف ترونز و کارنامه و... چند روزی میشه که میخوام یه چیزی بنویسم و نمیدونم چه چیزی بنویسم. برای همین بیشتر میخونم -کتاب و وبلاگ و پست های دوستان رو- که شاید چیزی با ذهنم جور بشه و من شروع کنم!

توی همین خوندنا به مطلبی خوردم که الان یادم نیست کجا پیداش کردم و چه کسی نوشته بودتش. ولی یادمه صاحب متن گفته بودکه: «هر وقت فکری میاد تو ذهنم، یه جا یادداشتش می کنم (احتمالاً تو دفترچه ی جیبیش که همیشه همراهشه) و سرفرصت، درموردش می نویسم.» همین چند کلمه ی به ظاهر ساده، که ظاهراً "خودمم اینو میدونستم بابا!" هست، من رو عجیب درگیر کرد. بعد از یک عالمه تفکّر لای ترک دیوار، چشمای خشک شدمو بستم و توی دلم گفتم که: «مرحبا به قلمت مرد!» و با ذوق شروع کردم به لبخند زدن و "دی دی ری دی" گفتن زیر لب! (البته منظورِ خاصی نبود پشتش ها! بعداً حرف در نیارید پشت سرم!!!)

حتماً شما هم قبلِ خواب یا توی اتوبوس ویا سرِ کلاسِ یک درس سخت (و احتمالاً تخصصی!) افکار و ایده های خیلی خیلی جالب به ذهنتون هجوم میارن که "بهمون فکر کن! بهمون فکر کن! همین الان!" ولی شما وقتش رو ندارید. یا اگر هم وقتش باشه، به دلیل مشغله های واقعی تر، نتایج اون تفکّرِ کوتاه مدّت از حافظتون سر میخوره و پرواز میکنه!

چون این ایده های دوست داشتنی برای نوشتن -تو وبلاگ، ستون روزنامه و یا فصلِ سوّم رمانتون- حیاتی ان و همیشه هم در دسترس نیستن، شما میتونید یه دفترچه ی نُقلی همراهتون این ور و اون ور داشته باشین که هر وقت لازم شد؛ اون تیکه های میوه ی لای کیک...ببخشید...اون جرقّه های کم عمرِ لای مغزتون رو مهمونِ کاغذ کنید تا هر وقت خواستید، یه عالمه لباس داشته باشید برای این مهمونی!


پی نوشت: لازم به ذکر است که به سمع و نظرتون برسونم که در بیاناتِ مذکورم در فوق (!)، از خاطرم رفت که اشاره کنم که حتماً می تونید از انواع یادداشت دانی ها استفاده کنید. مثل سالنامه، دفتر دویست برگِ فنری با طرح باربی، یک کیلو کاغذ آ-4 و مواردی شبیه به این! انتخاب با خودتونه تا بهترین و راحت ترین و مطمئن ترین راه رو برای ثبت کردن پیدا کنید.

پی نوشت2: در صورت همزیستی با موجودی خبیث به نام "فضول" در محلّ زندگیتون، مراقبِ امنیت نوشته هاتون باشید. خُب بعضیاش شاید شخصی باشه دیگه...

پی نوشت3: لطفاً اگر کسی از این حریم خصوصیا داره، بهش احترام بذارید. اون آرامشی که تو نوشتن هست رو از اون بنده خدا نگیرید. ممنون :)

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

زاویه ی دید

از لای پنجره کشوییِ نیمه باز،

یک تیر چراغ برق می بینم که چشمک می زند؛

نمیدانم،

نمیدانم کجا پا داده ام؟

به نور،

به نور،

به نور.

به تاریکی بدهکارم؛

یک آغوش رازداری اش را

و

لامپِ زردِ ته کوچه

این را می داند.

فکر کنم باید پنجره را ببندم،

قبل از خواب؛

قبل از چاییدن برای سرمای طلوع.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

وبلاگ دوستان

اینم از این! حالا هی بگین بلاگفام بلاگفا جانم! وبلاگ دوستانِ بلاگفا جانم!!!

برید تو قسمت مدیریت و منوی سمت راست که بخش ارتباط جدیداً اضافه شده و میتونید وبلاگایی که میخونید (البته فعلاً فقط اونایی که تو بلاگَن) رو دنبال کنید. به این میگن کاربرمداری! [آیکن بوق و کرنا]


+امتحانات تموم بشه بیشتر میخونمتون :)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

اولین، سخت ترین!

قدم اوّل، تو هر مسیری سخت ترین قدمه. و مهم ترینش. به قول یکی از دوستان که میگفت: "هزار کیلومتر اولش (رسیدن به فضا) سخته، بقیه اش دیگه میفته تو سرازیری" و ما میخندیدیم.

برداشتن قدم اوّل مثل کشف یه دنیای جدید، ناشناخته است. غریبه. دوره و سخت. ولی آدمیزاد، این چیزا حالیش نیست. نبایدم باشه. وگرنه الان تو غار داشتیم بر سر اینکه کی زباله ها رو بذاره دم غار بحث میکردیم. در حالی که اومدیم بیرون. والان تو خونه (آپارتمان) پرتشون میکنیم بیرون، از پنجره طبقه پنجم!

فرض کنید بازی گرگم به هواست. فرض کنید باید بدوید و فرصت رو بگیرید و داد بزنید سُک سُک!

برید. فرزندان غیور آدم و حوّا، نترسید. استدعا میکنم نترسید. برید و قدم اوّلو بردارید. برید و قاره ی جدیدتونو کشف کنید. زندگی کنید!


+از سری بیانات جهان شمولمان

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از روزها

هر شکلی که باشه این جنگ رو ببرید. تمامِ تلاشتون رو تو کارزار بکنید و قبل و بعدش آسوده باشید. کنکور هر چقدر هم که "خر است" باشد باز هم می شود رامش کرد. دعای همه پشتتان است.


+منم فردا صبح بر می گردم اردبیل. امتحاناتِ لعنتی!

+همیشه قدرِ هر چیزی که تو اون لحظه دارید رو تو همون لحظه بدونید.

بعدش میشه افسوس، قبلش میشه حرص.


پی نوشت: تیتر از علی عظیمی


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تیرباران در باران

«تو چرا اینجوری ای؟» یا «خاک بر سرت! [یک فحش سانسور شده]!» حتماً شما هم با همین صحنه مواجه شدید که بی خبر از همه جا، یک هو به صورت پاششی از چپ و راست، هر نوع بدوبیراهی که انتظارش را ندارید می شنوید؛ آن هم برای کاری که نمی دانید چیست ویا نمی دانید که چرا نباید انجام می دادید. شاید طرف حسابتان، فقط یک طلبکار باشد و نه یک "شرخر"!

بعضی از روزهای زندگی که پرنده ی شانست را با موچین پرکنده اند، ناگهان مثل ویژه_مستند های برنامه ی تاپ گیِر (البته به جان جرمی کلارکسون یکی از همسایه هامان تعریف می کرد؛ من که نمی دانم چیست یا از کجا پخش می شود!)، یک عدد روپوش سفید پوش می آید و نامه ای بهت می دهد مهروموم شده؛ بازش که کنی می بینی داخلش نوشته: «ای نامه که می روی به سویش، کارِ خاصّی نکن خودش بلده چجوری گند بزنه!» و زیرش هم قید شده که: «:دی»

که دستانت در پوست گردو، حنا یا هر چیزِ دیگری که وبالِ گردن ساز باشد می ماند. یادم است اولّین باری که این چنین موقعیتی برایم پیش آمد، آنقدر بچّه بودم که نمی دانستم چند سالم است. یادم نمی آید چه کار کرده بودم و چرا. حتّی یادم نمی آید که کجا بودم. تنها چیزی که یادم است، خشم پدر بود سرزنش مادر. و برادرم هم حتماً لا به لای شرم بچّگی گم شده که یادم نیست در آن سکانس چه نقشی بر عهده داشت.

چندتا خاطره بزنم جلوتر، می رسم به یک خاطره ی شفّاف. من بودم و برادرِ بزرگتر. پدر و مادر هر دو سرِ کار. یک صبحِ آفتابی که نمی دانم چرا هیچکداممان نوبتِ صبح نبودیم؛ زنگ در به صدا درآمد. پریدم و بدونِ پرسیدن جمله ی چندش آورِ: «یعنی کی میتونه باشه؟» در را باز کردم. یک مردِ میانسالِ پخته که فُرم سبیل هایش هنوز در خاطرم مانده، از پلّه ها آمد بالا و فقط چند قدم دیگر تا داخلِ حلقمان فاصله داشت.

برادرم که با چشم غرّه جریمه ام کرده بود، خطاب به مرد گفت: «بفرمائید؟» و مرد توضیح داد که باید یک زنگ بزند. سال 82 یا 83 بود و عجیب نبود که تلفن همراه نداشته باشد. و چون زورِ هیچ کداممان بهش نمی رسید، برای اینکه درگیری پیش نیاید «از این طرف...»ای گفتیم و مرد را به سمتِ آن اتاقِ رو به کوچه که تلفن در آن بود راهنمایی کردیم.

منتظر ماندیم. مرد به آرامی شروع به صحبت و با داد و فریاد تمامش کرد. از ما تشکّر کرد و رفت بیرون. پدر زنِ سابق مردِ غریبه (همسایه ی دیوار به دیوارمان) و مرد غریبه دست به یقه شده بودند. بقیه اش را ندیدم. فقط یادم است که 110 آمد و پدرِ عصبانی و پیرزنِ دیوار به دیوار با جملاتِ نیش دارش به سمتِ مادرم که تازه رسیده بود خانه. و خشمِ پدر. خدا خیرش بدهد برادرم که 70 درصدی سپر بلایم شد. وگرنه الان داشتم با مرحوم نیچه درموردِ تأثیر قطر سبیل بر اعتیاد منجر به طلاق جدل می کردم؛ چون در آن سن سبیل نداشتم!

بلاهتِ غیر عمد بود یا بدشانسی ای وقت شناس؟ هرچه که بود از این کارهای یک هویی که تهش به (رویم به دیوار و گلاب به رویتان!) شکرخوری می انجامید، بارها و بارها تکرار شد و من هربار تصمیم می گرفتم که دیگر (دور از جانِ شما) خریت نکنم. امّا مگر دستِ خودم است؟ مگر ممکن است؟

همین پیش پای شما، حتّی برای اینکه چرا روی پوستِ صورتم، ناحیه ای نزدیک به دماغم و بالای بچّه سبیل ام، جوش در می آید؟ و چرا این جوش هایی که ترکاندنشان را خودشان (مادر و برادرِ گرامی ام!) «اَیییی» و «نکن بدترش می کنه...» نام نهاده اند را نمی ترکانم؟

شاید دلیل نوشتن این مطلب، این باشد که دارم فکر می کنم که: «دیگه نباید بهانه دستِ کسی بدهم! حتّی جوش هم نباید دربیاورم!»

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

#ذوق

می دونید، ذوق کردن، فوق العاده ترین حسّیه که آدم می تونه تجربش کنه. ذوق کردن سن و سال نمیشناسه؛ چه اون بچّه ای که با آب و تاب خاطره ی شهربازی رفتن با پدرش رو برای مادرِ خستش تو سبزی فروشی تعریف می کرد، چه اون زنِ مسنّی که داشت در مورد کنکور دادنِ نوه اش تو تاکسی و شب بیدار موندناش و تا صبح درس خوندناش می گفت. ذوق کردن زمان نمیشناسه؛ ذوقی که غارنشینا وقتی اوّلین بار خودشون آتیش روشن کردن یا ذوقی که یه پسرِ تازه به بلوغ رسیده بعد از حل کردنِ مسأله ی همسایه های اینیشتین داشت. ذوق کردن جا نمیشناسه؛ چه اون دوستی که اکسپت شدنِ درخواستِ اد شدنش توسط بانو هانیه توسّلی تو اینستاگرام رو تو صفِ غذاخوری تجربه کرد و چه اون دادی که مرحوم ارشمیدس با اون وضع (!) تو حموم و بعد تو خیابون زد. ذوق کردن خالص ترین حالتِ فورانِ شادیِ آدمیزاده.


+کم کم دارم دوستای بلاگفاییمو پیدا می کنم! [آیکون برپایی سور و سات و آذین و اینا]

به مناسبتِ این ذوق کردنِ فرخنده، این آهنگ رو مهمون من باشید!

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اقیانوسِ آرام

...

-تا حالا شده یه آهنگو تو یه روز هزار بار پشت سر هم گوش کنی و بازم...بازم هدفونو بذاری رو گوشت، دوباره همون آهنگ؟

-چه آهنگی؟

-تپّه ی بنفش

-خوبه؟

-شاید...نمیدونم...ولی، بهش نیاز دارم

-چرا؟

-نمیدونم. فقط اینو میدونم که حتّی وقتی نیست، بازم داره تو سرم پخش میشه

...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

فراموش نکن که خواهی مرد - جمعی از نویسندگان - محمد حیاتی

برگزیده داستان های پُست مدرن آمریکایی به همراه مقدّمه ای بسیار بسیار بسیار عالی از روبرتو بولانیو، شاهکاری از نشر شورآفرین. از اسمِ کتاب بگذریم. البته نه. اسم کتاب، از یکی از داستان های داخل کتاب برداشته شده. حالا نوبتِ شماست که حدس بزنید کی این ابر شاهکار رو نوشته؟ چی؟ راهنمایی کنم؟ چشم! داداشش کارگردانه. خودش فیلمنامه نویسم هست. اسمشم جاناتانه!

اینک جلدِ کتاب:

حالا چجوری شد که این کتابو خریدم؟ داشتم آخرین دورمو تو نمایشگاهِ 28اُم می زدم. که یک آن چشمام او جمله ی سفیدِ درج شده رو کتابو دید. جذب شدم. بعد نولان رو دیدم. مدهوش شدم. الانم که خدمت شماییم! :دی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آسم

همیشه که نه ولی اکثراً از یه سرماخوردگیِ ساده شروع میشه. بعد یه حسّاسیتِ فصلی. و در نهایت، برنده ی خوش شانسِ اون دور از رقابت ها؛ جنابِ بیماریِ تنفّسی، آسم!


پی نوشت: دهانِ خویش را گاز گرفته، تا سر حدِّ زخمی شدن ادامه دهید. سپس مقداری بتادین، فلفل یا نمکِ یُددار روی آن بپاشید (بریزید) تا تمامِ گناهانِ خویش -حتّی گناهانِ اجدادِ خویش- را جلوی چشمان تان به صورت سه بعدی ببینید. من در سلامتِ کامل هستم و نه تنها آسم، که آن سرماخوردگیِ خفیفِ نحیفِ ضعیف رو هم ندارم!

پی نوشت2: غمِ دوریِ دوستانِ جان جانی مان، ما را هلاک بنموده همی =((

پی نوشت3: درین مطلب سخن بسیار بودُ/ نوش داروی ما، قرصِ خواب آر بودُ

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰