کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۱۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

چند پیشنهاد ساده، برای رفتن از "غمگینم" الان به "بهترم الان"!

یک تجربه

(دیده شود، خوانده شود، بلکه پسندیده شود!)

یک آلبوم

(به احترامِ هنر انگشتانِ این هم زبانم، از شوق میگم بژی!)

یک فیلم

(لینک دانلودش رو نیافته رها کردم، به عهده خودتون! :دی)

یک سریال

(بعد از چند سال تازه دیدمش، فوق العاده بود!)

یک عکس

(مثلِ حالِ بد، باید با پتک کوبید و در ساخت و بیرون رفت!)


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

های وب لاگ!

رستوران، به عنوانِ یکی از خطرناک ترین مکان ها روی زمین برای سکونتِ انسان شناخته شده است. دانشوندان با اشاره به این مطلب که هیچ عذری برای این امرِ خطیر پذیرفته نیست، اهمّ اقشارِ جامعه بالأخص وبلاگنویسان را از هر گونه مراجعت بدین مکان و مکانهای مشابه منع کرده اند.

در یکی از مقالات یکی از پروفسورهای کشور که در زمینه ی خود در دنیا اوّل است؛ آمده:

«بعد از اد شدن -آن هم با چه زحمتی!- به یک گروه که در آن، شخصِ تازه وارد مورد سیم و جیم های متوالی، حال و احوالهای شدید و تهدید های زیرپوستی قرار گرفت و طی عملیاتی پیچیده شاملِ: اقدام به تشویشِ اذهانِ خصوصی و عمومی (به غیر از ذهن های موچ)، تهدید به: «ادمین ریموِش کن! ادمین ریموِش کن!» و همچنین مورد مؤاخذه و بازخواست قرار دادن برای فرستادنِ متن های ادبی، شخصِ مذکور که ظاهراً کرگدنی بی آزار می نماید را زیر فشار روانی شدید و قُلپ قُلپی قرار دادند. لیکن وی با اتکا به رهنمودهای اَدگره ی محترمه و همچنین بسته های تشویقی اینترنتی ایرانسل، توانست از این حربه دوستانِ تازه به آشنایی رسیده ی خود جان سالم به در بَرد و نیز از یک موقعیتِ تحتِ عملِ انجام قرار گرفته نما رهایی یابد. امید است که نتایج این تحقیق و تحقیقات و پژوهش های مشابه مورد استفاده سایرِ دوستانِ در صفِ اَد قرار گیرد.»

برای خاتمه ی کار، به اشاره به شعر زیر بسنده می کنم:

گر تو دیدی که فلک یکدفعه ری استارت کرد/ رستوران هم ببینیُ کرگدنی که اصرار کرد

با تشکّر از برنامه ی خوبتون :))))

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

کرکره ی آبی رنگ با یک جمله ی اسپری شده روش!

اینترنتم مدتیه قطعه و برای مدتی قطع خواهد بود، امیدوارم به زودی مشکلش حل شه. تا اون موقع، لاست ببینید، وداع با اسلحه بخونید، کیف کنید!


+دیروز خوابِ عجیبی دیدم. دعا کنید که در حد یه خواب بمونه :)


++اینترنتم دوباره وصل شد! هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! :))

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

برای یک قطره امید!

تا الان خیلی از خودم پرسیدم، هدف آدما برای زندگی چیه؟ انگیزه شون؛ اون چیزی که براش می جنگن چیه؟ اون چیزی که باعث میشه از مرگ بترسن، ازش واقعاً بترسن چیه؟

شاید آدمای مذهـ.بی تر بگن برای آخرت. شاید بازاریا بگن پول، سی یاسـ.تمدارا بگن قدرت، اما من میگم امید. آدما برای این زنده ان که امید داشته باشن؛ به هر چیزی. والدین به امیدِ اینکه بچّشون چیزی بشه که اونا میخواستن بشن و نشدن. بچّه ها به امید اینکه چیزی بشن که والدینشون باهاش مخالفن. زنده ها به امید اینکه نمیرن. مرده ها به امید یک لحظه زندگی.

پس چرا بعضیا خودکشی می کنن یا حداقل هر روز بهش فکر می کنن؟

...نمیدونم. ولی فکر می کنم چون از صف اومدن بیرون، اوّل و آخرشو نگاه کردن و چیزی جز یه مشت مهره ندیدن که بدونِ اختیار، دارن تو یه دایره می چرخن. شاید چون از صف خوششون نمیاد. شایدم چون تنهان...

+مدّتی میشه که به یه حقیقت رسیدم. اینکه خیلی دلم میخواد صفحه ارسال مطلب رو باز کنم و از یه ماجرای هیجان انگیز بنویسم. چیزی که توش خنده باشه و شادی و هیجان. خیلی دلم میخواد که یه عکس بفرستم به اونجاگرام و توش من باشم و چندتا دوستِ شاد که داریم تو یه خاطره خوب دست و پا میزنیم و زیر عکس هم یه متنِ پرانرژی بنویسم به انضمام جمله: من و دوستام همین الان #یهویی. راستش، تو زندگیِ فعلیِ من، اتّفاقِ هیجان انگیزی وجود نداره؛ نه دوستِ نزدیکی که هفته ای چند روز با هم باشیم، خوش باشیم؛ نه خانواده ای اهل سفر یا مهمونی. فعلاً تو سکون دارم زیست می کنم. شاید دلیلش این باشه که دارم سعی میکنم پایه بسازم. کار کنم تا یه دستآویز برای آینده ام داشته باشم که بهش وصل بشم و بالا برم و ادامه بدم. مثلاً کی حاضره بشینه و دوساعت به کتاب خوندن من زل بزنه یا اصلاً بیاد و باهام کتاب بخونه؟ مسلّماً هیچکس. پس اگه وبلاگم شبیه کلاسِ تاریخ یا ادبیات شده؛ تقصیر من نیست، تقصیر این زمونه ست! :)


+نمیدونم اینو قبلاً گفتم یا نه؛ ولی حتماً فیلمِ در دنیای تو ساعت چند است؟ رو ببینید. عشق داره :)                                          (منبع عکس)

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Alibi

کجا بودیم؛

زمانی که باران باریده بود؟

زمانی که خورشید خسته بود؟

زمانی که عشق از پا افتاده بود؟


کجا بودیم؛

که رنجهایمان را نمی دیدند؟

که قلبهایمان را نمی دیدند؟

که چشمهایمان را نمی دیدند؟


کجا بودی که نمی شد حسّت کرد؛

وقتی در حال مرگ بودم؟

وقتی در جمعیت تنها بودم؟

وقتی هم آغوش غم هام بودم؟


قاضی کجاست؛

مدرک جرمِ معتبر خواسته بود؟

شاهدِ عاقل و بالغ خواسته بود؟

متهّم درجه یک خواسته بود؟


عقل ها و ثانیه ها؛

در یک لحظه فراموش کرده بودم؟

جنایات و مکافات یا گذر از رنج ها؟

فراموش کرده بودم حتّی اسمت را؟


قربانی شده بود؛

دوباره به قتل می رسید؟

دوباره به محلّ قتل برمیگشت؟

دوباره سفید و خون پیچیده می شد؟


رگ های هیجان زده؛

قلب ها می تپیدند.

دست ها گره خورده بود.

پیاده رو ها صدایشان را می شنیدند...


Alibi

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

چهارمین جشنواره مجازی کتابخوانی

آیا کتاب خوانید؟ آیا کتاب نخوانید؟ آیا نیمه کتاب خوانید؟ آیا نمیدانید کدامشانید؟

آیا دلتان میخواهد یک ای-بوک ریدر در جیبتان داشته باشید که باهاش هِی دور بزنید و پُز بدهید؟

آیا یک تابستان دور و طویل و گرمِ بی برنامه در پیش دارید که دوست دارید هر چه سریعتر تمام بشود؟

آیا دلتان لک زده برای یک جشنواره ی کتابخوانی؟ آن هم از نوعِ مجازی اش؟

آیا شده که دلتان بخواهد کتاب های قدیمی تان را دوباره بخوانید یا کتابی را که روز ها و ماه هاست که دارد گوشه کتاب خانه تان مشت مشت خاک می خورد را بخوانید؟

آیا هنوز قانع نشده اید؟ آیا بیایم برای تان؟! بس است دیگر!

تنبلی تان را که دودستی چسبیده اید یک دم ول کنید و برید کتابخونه عطّار! منتظرم! 


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

پیشنهادی که منم دلم خواست قبول کنم!

اینجا

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مگس ها - ژان پل سارتر

مگس ها نمایشنامه ای از ژان پل سارتره و توصیه میشه که خونده بشه! هرچند یه مگس کش تو دستتون باشه موقع خوندنش، خیلی کمک میکنه! :دی


تو این نمایشنامه، یه ژوپیتر داریم، یه الکتر و یه اورست، بعد یه آگاممنون مرحوم و زنِش که با قاتل شوهرش اژیست ازدواج کرده؛ کلّی مگس داریم و فلسفه و دعوت به قیام و جنجال و سوالاتی که ممکنه براتون بسازه!
تکّه هایی از این نمایشنامه:

ژوپیتر: هر آن دم که آزادی در روحی انسانی شعله انداخت، دیگر خدایان در برابر انسان، قدرت به کمال از دست می دهند. زیرا این مساله ایست انسانی و مربوط به همه انسان ها_تنها مربوط به آنها_ بر انسان است که به آن بپردازد یا آن را در نطفه خفه کند.


اورست: بزدل ترین قاتل ها ، برازنده آن کسی است که غرق در پشیمانی ها بود.

آدم هایی هستند که ملتزم و در قید و بند زاده می شوند: آنها انتخابی ندارند، در راهی رها شده اند، در انتهای راه نقشی انتظارشان را می کشد، نقش خودشان.

به زحمت می توانم تصوری از گردشگاه ها، آواز خوانی ها، تبسم ها داشته باشم. مردم اینجا از ترس خسته و رنجور شده اند.
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بعد از بیست سال و شش ماه!

من هیجان زده بودم. قلبم داشت شدیدتر از شب اعلام نتیجه کنکور می تپید. آدرنالین بود که پمپاژ می شد. اندورفین بود که ترشّح می شد. نمایش تمام شده بود. سردشت بمباران شده بود. گوگرد بود و بادام تلخ و خردل؛ و تشویق تماشاچی ها. بی اختیار دست هایم بهم برخورد می کردند، بی وقفه و با عشق. دستیار کارگردان به عقب اشاره کرده بود. همه ی سر ها به سمتِ عقبِ سالن چرخیده بود. مردی داشت از دلِ پلّه های تاریک به سمتِ سِن میرفت. هیجان بود و تشویق و تاریکی... آن مرد، با تئاتر آمد!

او در فاصله ی ده اینچیِ من ایستاده بود! او که برای من، اوّلین تئاترِ زندگی ام را کارگردانی کرد.

بی تو بهتر؛ یا به زبانِ کردی «نه بی باشتر» نمایشیست درمورد موضوعی تلخ اما واقعی به اسم قربانیانِ مظلومِ سردشت؛ که هنوز زنده اند و دارند به زور و رنج نفس می کشند یا زورشان تمام شده و دیگر نفس نمیکشند...


وب سایت رسمی


پی نوشت: موقعی که داشتم از تماشای تئاتر زندگی میکردم، این فکر تو سرم بود که اگه تو شهرِ من (و شهرهایی مثلِ شهر من) هم به اندازه ی تهران بزرگ سالن تئاتر و سینما و کتابفروشی بود؛ اگه کسی بود که هنر رو به جای ثروت به من (ها) نشون می داد، الان زندگیم چه شکلی می بود؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

بیست

فکر کنم خبرشو قبلاً شنیده باشین. توضیح اضافه نمیدم؛ خدا خیرتون بده :)



پی نوشت: خودم هنوز شماره حساب رو چک نکردم ولی این عکس رو از وبلاگی برداشتم که قابل اطمینانه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰