کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعضی وقتا باید خوابید...

حق انتخاب بین زل زدن به زاویه دیوار و خواب. یکی از بزرگترین موهبتای زندگیه. مثلاً یک درصد فکر کنید که بدون پلک متولّد میشدیم؛ فاجعه میشد! اونوقت نمیتونستیم با صورت روی بالش بخوابیم یا با صورت بریم زیر دوش یا با صورت تو خیابون راه بریم! (آخریه برای اونایی که با صورت تو ریزگردا شنا میکننه) فکرشو بکنید چقدر همه چی فرق می کرد!
مثلاً گفتن جمله: "از خستگی نتونستم چشم رو هم بذارم" چقدر مسخره می شد؟! یا گرگم به هوا و سُک سُک و بازی های مشابه که مثل دکلا شتر دیدی ندیدی میشدن ویا حتی سورپرایز (غافلگیر) کردن ملّت از دست میرفت اگه پلکی هم نبود.
در هر حالت که بهش نگاه کنید، پلک هم یه حق انتخاب به چشم میده بین دیدن و ندیدن. این خیلی مهمّه! حتی یه حالت سوّمی هم هست به اسم "زیرچشمی نگاه کردن" که ترکیبیه از هر دو حالت قبلی! چشمک هم یه آپشن اضافه است برای تقویت بینایی طرف مقابل!!!
با علم به این همه دموکراسی طبیعی که بدنم در اختیار من قرار داده تا بتونم انتخاب کنم، برای سی دقیقه گذشته، طبق معمول، یه انتخاب اشتباه کردم و به جای خواب، زل زدن به زاویه رو انتخاب کردم. بعد از چند دقیقه برای ایجاد تنوّع، انتخاب دومی کردم در مورد پلکم، و گزینه "درست ببین" رو انتخاب کردم.
الان چشمام خشک و قرمز شده و سخت فرق بین امانت و حیا رو میتونم درک کنم یا با استفاده از قوّه بیناییم، بتونم یه آشنای قدیمی که یکی از مالکان پرنده آبیه (و مدتّی قبل به پای کفترش کلماتی از جنس اشتباه نوشته بود) رو بین مهمان ها تشخیص بدم.
مهم نیست؛ یه قطره چشم، چندتا خمیازه، تغییر مکان آرام مایع گوش درونی، رفتن کف دست راست زیر سر، آخرین خمیازه و...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اعتیاد؟

از وقتی تو چندتا گروه تلگرامی عضو شدم، کمتر کتاب میخونم. از وقتی عضو اینستاگرام شدم کمتر تو وبلاگم می نویسم. از وقتی وارد دانشگاه شدم، کمتر یاد می گیرم. از وقتی هم که از جوونی عبور کردم، کمتر با بقیه رفت و آمد می کنم. معتاد شدم نه؟!


+خسرو و فرهاد دیابت داشتند، بدین سان بود که شیرین، ترشید! :| #بی_ربط

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

وداع با اسلحه - ارنست همینگوی

ارنست، جوری ساده می نویسه که فکر میکنی اگه قلم برداری و بنویسی ازش بهتر درمیاری داستانو، ولی همینکه دست به قلم میشی، می بینی که زِهی خیال باطل! برو بینیم باو!!! :)))

وداع با اسلحه بیشتر از جنگ، در موردای آدمای داخل جنگه، در موردِ اینکه چه بر سرِ مفاهیمی مثل دوستی و عشق و خیانت و زایش و مرگ و بخشش میاد. در این رمانِ روان و راحت الحلقوم (!) جوانی علّاف و وِل که صرفاً برای سرگرمی و نه برای وطن و خیر وشر و این مسائلِ درشت، وارد ارتش ایتالیا می شود و جنگ را نه صرفاً از طریق کلماتِ دهشتناکِ روزنامه ها، که با گوشت و پوست و استخوان تجربه می کند و زمانی می رسد که می گوید: «دیگه کارِ من با جنگ تموم شده» و می رود که برود!

این کتاب پر است از توصیفاتِ لذّت بخش و دیالوگ های واقعی که چهارصد صفحه ای بودنش را نه تنها طاقت فرسا حس نمی کنی، که از نیمه دوّم کتاب خدا خدا می کنی که این رویا هرگز تمام نشود! دمت گرم حاجی!!! :دی


+بی ربط ولی مهم!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

در انتهای روزهای غذای خانگی!

در این آخرین روزای شهریور که داریم آبخوری1 رو تجربه می کنیم؛
به ثانیه به ثانیه ی این تابستون نگاه می کنم، خوب بود، گرم بود، کم بود. اصولاً از تابستون خوشم نمیاد ولی از این یکی راضی بودم. خدا ازش راضی باشه! :دی
برای چند روزی که مونده، بیاید چندتا کار بکنیم:
1. کتاب بخونیم! (و تو مسابقه کتابخونی شرکت کنیم!)
2. بریم سفر! (نرفتیمم نرفتیم! فدای سرمون!!!)
3. یکم بریم زیرِ بارون بمونیم! (البته اونایی که مستعد چائِشن خواهشاً جوگیر نشن!)
4. چهارتا خنزر پنزر بخریم و هدیه بدیم به خودمون! (یادگاریه تابستون امسال!)
5. برای یه روز، فقط برای یه روز، نترسیم و اون کاری که کلّ تابستون هی پشتِ گوش انداختیم رو انجام بدیم! (و حتّی از تابستونِ سالِ قبل!)
6. یه دو سه لیتری خون بدین! (واللا خونتون ته نمیکشه! بِللا حتّی!!!)
7. یه چیکه شعر بخونیم! (چیکه چیکه جمع میشه، یهو اینقد2 میشه!!!)

1.آبخوری= آب+خور+ی=باران+خورشید+قیدِ حالت!
2. خیلی، مثلاً از تخت خواب تا پریز برق وقتی شارژ نداری، یا از مسواک تا روشویی وقتی حال نداری و ...!
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

طعمِ ترشِ گرنی اسمیت!

چند لحظه به طعمِ عالیِ یه گازِ آب دار از یه سیبِ سبزِ ترشِ گنده فکر کنید. همین :)

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

می آید و می سازد و می رود...

(قبلِ خوندن، این رو دانلود کنید و همراه با خوندن گوش کنید.)

سالها پیش وقتی که بچّه تر بودم، یک آقایی تو محلّه ی ما نبود. اون آقا کچل نبود، جلیقه پوش نبود و کت و شلوار راه راه نداشت. کوچه ی ما، چراغ نداشت، برق نبود، برف نداشت. بچّه تر که بودم، اون آقاهه فامیل و اسم نداشت. سیبیل و ریش نداشت. عینک فتوکرومیک نداشت. عصای چوبیِ خوش دست نداشت. دیسک نداشت، فشار و قند نداشت، زن نداشت. اون آقا، پول نداشت، جیب نداشت، پررو نبود، چاردیواری نداشت، اختیار نداشت.

بچّه تر که بودم، تو کوچه ما درخت نبود، پرنده نبود، سقف خونه ها سایه نداشت. اون آقا لنگ ظهر هم رو پیشونیش عرق نداشت. قرض نداشت، ترس نداشت، دخلی نبود و خرج نداشت. اون آقا، که قیافه اش یادم نمیاد، اسب نداشت. توی جیبای نداشته اش مشت مشت نقل نداشت، هیچ ربطی نداشت.

بچّه تر که بودم، صدای طبل بود، رعد و برق بود، عشق و عقل بود، ولی اون آقا صبر نداشت. هنوز رادیو بود، هنوز تِلی 14 بود، ضمانت یخچالا صاایران بود، اون آقا حرف نداشت. قدماش لغز نداشت، دستاش لرز نداشت. برای آواز خوندناش حدّ نداشت. مسیراش خط نداشت، قدیماش رد نداشت، خصلت بد نداشت ولی همه باهاش بد بودن. من بچّه تر از الان بودم.

یه روزی اون آقاهه رفته بود، رفت و آمد رفته بود، خونه ی ما از اونجا، به یه جای دیگه رفته بود. حافظه ام به اون روز ایمان داشت و خاطرات اون روزم رفته بود. اون آقا سیاه می پوشید یا مشکی با خطای سفیدِ راه راه؟ یادم رفته بود، اون آقا تیپ نداشت، شخصیت بود یا پرورش نداشت؟ اون آقا الانم هست یا کلاً وجودِ خارجی نداشت؟ این همه کلمه، این آهنگ، این چند دقیقه، تقسیم بر تخیّلاتِ همه مون بود و ضرب نداشت؟ اون آقا قدم در راه ویرجینیا گذاشت و یه جایی، یه روزی، بالأخره برنداشت...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

!To 65Roses

!Dum Spiro Spero

:)

موافقین ۰ مخالفین ۰

برسد به دست یک اتّفاقِ ملّی!

امان از روزی که درون برای رسیدن به برون، مجبور باشد پاچه ی فرشته ها را بخاراند!

موافقین ۰ مخالفین ۰

برای آنها که رفته اند...

The National - About Today

Today
You were far away
And I
Didn't ask you "Why?"
What could I say?
I was far away
You just walked away
And I just watched you
What could I say?

How close am I
To losing you?
Tonight
You just close your eyes
And I just watch you
Slip away
How close am I
To losing you?

Hey
Are you awake?
Yeah, I'm right here
Well, can I ask you
About today?
How close am I
To losing you?
How close am I to losing?

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز

یک درصد احتمالشو نمیدم که اسمِ این کتابو نشنیده باشین! نیم درصد هم احتمال نمی دم اونایی که نخوندنش بدونن چقدر سخته! صفر درصد هم احتمال نمیدم که برای آسون تر فهمیدنش این مطلبُ خونده باشین!!! :دی

صد سال تنهایی مارکز، نه کلّه گنده ترین کتابِ رئالیسم جادویی، که یکی از کلّه گنده هاست که خواندنش بر هر موجودِ زنده ای که فرق کتاب را با اهراهم ثلاثه بتواند درک کند، واجب است! (لیکن قبلش اون "این" مذکور رو بخونید!)


این کتاب، از اون معدود کتاباییه که تهشم بهت بگن، مهم نیست! چون تا نخونی، تا تجربه اش نکنی، تا صد سال تنهایی نکشی (:دی)، اون عصارهه رو نمیگیری! البته کتاب، خونوادگی نیست عین سریالای چهارصد قسمتی پره از عشق و خیانت و جدایی و اینا که قاطی شده با اتّفاقای عجیب غریب و گذر عمر و 6 نسل و... گابریل جان عزیز، خسته ام کردی، خسته نباشی! :))))

نوبلتم مبارک!

لینک دانلود ترجمه بهمن فرزانه

لینک خرید کتاب از دی جی کالا

لینک وبلاگی که اون عکس درخت رو ازش برداشتم!

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰