کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

دموکرات طوری!

یک جاهایی از زندگی، میبایستی که یک عدد تبرِ صفرکیلومتر پیدا کنی برای صاااااااف کوبیدن وسط فرقِ سرِ آن کس که نداند و نداند که نداند! و (متأسّفانه به دلیل داشتنِ زور یا اختلاف سنّی!) بر موضع خویش (که جاییست حوالی اعصابتان و نزدیک به سدّ راه مقصدِ مهمّتان) تا به ابد الدّهر بماند که بماند که بماند! :/

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

وحشت در دوردست

وسط هال، روی زمین، به زمین، به پشت، چسبیده ام. نمیتوانم حتی یک میلیمتر از جایم تکان بخورم. چپ و راست را نگاه میکنم. خانه به جز دیوارها و سقف و کف اش، چیزی ندارد. حتی جای لوله بخاری هم سر جایش نمانده است. من وحشتزده به همه جا نگاه میکنم، پنجره ای هم نمانده. به طرز غمناکی داخل خانه تاریک و گرفته است. دست راستم انگار که بهم پیچیده شده باشد و من بیشتر پیچانده باشمش، درد گرفته، سِر شده و زجر میکشد.

دوباره به اطراف نگاه میکنم، خانه قبلی مان، آشپزخانه ای که سه پلّه از هالِ L شکلِ خانه بلندتر است، تاریک تر شده و آنجا هم چیزی جز کاشی های مربّعیِ کرمی با طرحی قرمز دیده نمیشود. بیشتر از پیش وحشتزده ام و به دلیلی که نمیدانم وحشتم لحظه به لحظه بیشتر میشود. تنها راهِ بیرون رفتن از این وضعیتِ را به یاد آوردنِ اینکه پیش از اینجا کجا بوده ام، به نظر میرسد.

به مغزم، به تک تک سلّول ها و خاطرات و هرآنچه که داخل این جمجمه پیدا میشود چنگ میاندازم. خاطراتی محو از مادرم، از صورتش را به یاد میآورم. خاطرات بعدی از اتاق خوابم است. شک میکنم که نکند خواب باشم؟ نکند کلّ این عذاب، کابوسی محو باشد که روزی به آن بخندم؟ شدّت و قدرت این حس مثل یک ویروس تکثیر میابد و آزاردهندگی محیط هم به طبع آن.

تمام توانم را به کار میگیرم تا از جایم بلند شوم. حس میکنم دارم از درون فرومیپاشم، حس میکنم شبحی نزدیک میشود... بسم الله بسم الله میکنم طبق عادت این جور وقتها... بیدار میشوم، همچنان در طبقه دوم تخت بالای گوشه خوابگاهِ شلوغم هستم، میان جمله هایی که در هوا، بیگانه پرواز میکنند و عضلاتِ سرشانه گرفته و دست راستی مانده زیر یک جسد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

...و چه بسیارند نشانه ها!

بعد از "خدا میدونه" چند ماه تصمیم گرفتم کاری را به سرانجامش برسانم، کاری شبیه به یک تحقیق درسی مثلاً. شروع کرده بودم به نوشتن که دوستی آمد و یک ساعت و نیم از خاطرات خوابگاه و خانواده اش گفت؛ به هر زحمتی بود مقاومت کردم و انگیزه ام را تا پای آخرین "عههه! چه جالب!!! قاه قاه قاه!" نگه داشتم تا آن کارم زمین نماند. دوستِ مذکور رفت و داشتم به اعماق نوشتن رجعت می کردم که حس کردم معده ام سوزش پیدا کرده، رفتم و با جرعه ای آب و حبّه ای قند، "سروتهش" را هم آوردم.

القصّه، برای بار سوم برگشتم به دامان کاغذ، که بادی بینهایت قدرتمند و بسیار عجیب و سرد وزیدن گرفت. سوشرت (یا سوئیشرت :/ ) را به تن نمودم و به قول دوستی ناباب، سرما "به چیزمان" هم نبود! که ناگاه خاموشی جایی برای دیدن در چشمانم باقی نگذاشت. از آنجایی که گوشی ام همچنان داشت "میخواند" برای خودش، فهمیدم که زنده ام، از دیدن نور صفحه اش هم به سلامت بینایی ام اطمینان یافتم، و فهمیدم که "برق ها رفته اند و من خموش، کنج نمازخانه، تنهای تنهای تنها مانده ام در انزوا!" پس به سمتِ خوابگاه با دفتر و خودکار روانه شدم.

به تخت طبقه دومی ام رسیدم و بالارفتم و در جایِ نسبتاً گرم و ندرتاً نرم خویش که استقرار یافتم، به دوستِ "نیمه-روشن" ام گفتم: "برقا رفت! شانسو باش یه بار خواستم نخوابم و درس بخونم!" که قمپز درسخوانی ای درکردنی بیش نبود، ولی جمله بعد معجزه کرد. هندزفری درگوش با خودم گفتم: "وقتشه قسمت آخر true detective رو ببینم!" که باد آرام گرفت و برق بازگشت و سوزش معده و فکّ دوست خوابید و من هُشیارتر از همیشه، از اینهمه نشانه، به روشنایی حقیقی دانشجویی رسیدم...

چو تفریحاتم نباشد، تن من مباد

دانشجو را کار و درس لازمم مباد

چو سریال نداری رو کن کلش، تا

تلگرام و لاینت هست غمتم مباد!

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

فقط همین!

من از دود،

متنفّرم!

موافقین ۴ مخالفین ۱

همه ی دعواهای جدّی، از یه اشتباه کوچیک شروع میشن

گفتگوی ساده ای مثل هر روز با هم داشتن، ساده، سرد و نچسب. گفتگو به جرّوبحث بدل میشه، سرِ یه مقایسه بد یا یه خواسته نامعقول، شایدم یه برداشتِ بد؛ بحث به جدل تبدیل میشه، جدل به زد و خورد، فیزیکی یا روانی، رابطه ترک برمیداره. چندتا تَرَک ریز، کوچیک و به نظر ناچیز؛ نادیده گرفته میشن. کافیه چندبار دیگه این اتفاق بیفته، تا دژ، مثل یه قصر شیشه ای به میلیون ها قطعه جدا و تیز و غیرقابل فهم تبدیل بشه. اونجاست که جدایی اتفاق میفته؛ جدایی رابطه از احساس!


+متن بالا برداشتی بود از چیزایی که فهمیدم، شاید ناقص، شاید کم، شاید اشتباه!

#بیشتر_بخندین_لطفاً :)

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰