کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۵ مطلب با موضوع «زندگی :: انسان های دوست داشتنی» ثبت شده است

برای کلّیه های ناخوشِ سیاوُش!

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

یه درسِ مهم!

همیشه امکانش هست که دوستای باحال و خندان و عزیزِ جدیدتری پیدا کنید؛ که کنارِ دوستای قبلیتون، از بودنشون یه خنده ی دوست داشتنی تو صورتِ خدا بخاطرِ خلقتش توی صورتتون ببینید!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱

این دوستانی که جایی نظیرشونو نمی بینی!

بهت اس میرسه که: "کجایی؟" جواب میدی که: "مرکز شهر" اس میاد که: "بدو برو خونه!" و بدو بدو و سریع الوصول طور خودتو میرسونی خونه و با عجله تا مودم عنایت کنه بهت موجِ پُر نت برسونه، لباس عوض میکنی و مامان و بابا رو سلام میگی و میپری تو اتاقت. وصل میشی، تلگرامتو باز میکنی، میبینی که اد شدی تو یه گروه به اسم "تولّدت مبارک" که لوگوش یه کرگدن آبیه خوشحاله!

مثل یه بارش باران با سرعت زیاد و قطرات درشت، هی برات پیام تبریک و آهنگ شاد و استیکرای بامزّه و رقص و خوشحالی بفرستن و تو از اینهمه عشق، بهت زده فقط مردمک چشماتو گشادتر کنی و لبخندتو، و تند تند ابراز ذوق کنی و هی پشت سر هم بهت خوش بگذره!

صدای پر از عشق تک تک بچّه ها رو میشنوی که دارن اسمتو میگن، نوشته های زیباشونو میخونی و نقّاشیایِ خوشمزّه شونو عشق میکنی؛ که هر لحظه اش ذوق از انگشتای دستت تا چشمت، از چشمت تا گوشِت، از گوشت تا مغزت و از مغزت تا قلبت یک نفس در حال بالا پایین پریدنه و تو داری رسماً از شدّت ذوق، اُوِرذوق می کنی! 

آسیه مهربون، کامل صداخوب، فاطمه ی جانِ زیبا (فاطمه آنالیز سابق!)، فاطمه سفارت آتیش زن، زهرا اسفندی، نرجس چابکسریِ هماهنگ کننده، پرستوی عزیز، نااااصر عشقِ جانم، امیرسینِ سربازوطنم، نگینِ خیلی خیلی دوستداشتنی، زهرا مسیحای پرانرژی، زینب چاقوکش، گیله کُر نغمه، متینِ قزوینیِ خطرناک، ثریا خانومِ، حسن توت فرنگیِ جانِ دل، و سارا و سوگند، دوتا از بهترین دوستای هنرمند و با استعدادم؛ اینکه روز تولّدت اینهمه دوستِ خفن (!) داشته باشی، بهترین کادوی تولّده از طرف خدا. راستی! از رضا دوستِ ژورنالیستمم ممنونم اینستاطور :)

+سالی که نکوست، از همون اوّلش پیداست! ^_^

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

بعد از بیست سال و شش ماه!

من هیجان زده بودم. قلبم داشت شدیدتر از شب اعلام نتیجه کنکور می تپید. آدرنالین بود که پمپاژ می شد. اندورفین بود که ترشّح می شد. نمایش تمام شده بود. سردشت بمباران شده بود. گوگرد بود و بادام تلخ و خردل؛ و تشویق تماشاچی ها. بی اختیار دست هایم بهم برخورد می کردند، بی وقفه و با عشق. دستیار کارگردان به عقب اشاره کرده بود. همه ی سر ها به سمتِ عقبِ سالن چرخیده بود. مردی داشت از دلِ پلّه های تاریک به سمتِ سِن میرفت. هیجان بود و تشویق و تاریکی... آن مرد، با تئاتر آمد!

او در فاصله ی ده اینچیِ من ایستاده بود! او که برای من، اوّلین تئاترِ زندگی ام را کارگردانی کرد.

بی تو بهتر؛ یا به زبانِ کردی «نه بی باشتر» نمایشیست درمورد موضوعی تلخ اما واقعی به اسم قربانیانِ مظلومِ سردشت؛ که هنوز زنده اند و دارند به زور و رنج نفس می کشند یا زورشان تمام شده و دیگر نفس نمیکشند...


وب سایت رسمی


پی نوشت: موقعی که داشتم از تماشای تئاتر زندگی میکردم، این فکر تو سرم بود که اگه تو شهرِ من (و شهرهایی مثلِ شهر من) هم به اندازه ی تهران بزرگ سالن تئاتر و سینما و کتابفروشی بود؛ اگه کسی بود که هنر رو به جای ثروت به من (ها) نشون می داد، الان زندگیم چه شکلی می بود؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

And then God decided to send this man

(علی عظیمی)

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰