کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۳۵ مطلب با موضوع «زندگی :: بی خود و بی جهت!» ثبت شده است

بعضی وقتا میاد، بعضی وقتام نمیشه...

تموم زندگیت به فرصتای از دست رفته فکر میکنی، به کارای نکرده، حسرتا. همه عمر رو صرف رسیدن به چیزی میکنی که از دست رفته و غافل از، همه ی کارایی که نکردی وقتتو مثل باروت میسوزونی و دود میکنی و میری و میری و میری برای مردن تو حسرت، مردن تو یه گودالِ آبیِ سردِ مملو از ناامیدی. توی تختت، روی بالشت گولّه گولّه اشک میریزی و تو سکوتِ شب زار میزنی و تو همهمه روز میخوابی که شاید آسوده بگیری از دست این هجومِ ناتمامِ افکارِ خسته کننده.
همیشه تو فکر اینی که کاش گوسفند بودی و ته دغدغه ات علف باشه واسه... یا یه کرم تو خاک گورستان. همیشه به این فکر میکنی که ای کاش ای کاش میشد برگشت و تغییر داد. یا میشد برگشت و انتخاب کرد؛ قیافه، خونواده، عشق، وضعیت مالی. بعضی وقتا دلت میخاد سرت رو ده میلیون بار بکوبی به تَرَک دیوار روبروت که چندساله فرودگاه نگاه خیره ات شده تا شاید فکری از سرت بپره و حسی از دلت. آهنگ ها و فیلم ها و وارش ها و کریستال های ریز منجمد تو رو میبرن به جایی از گذشته ات که هیچوقت دلت نخواسته باشن و باشی.
گاهی شاید با خدا قهر کنی. شاید بهش بد و بیراه بگی. یا شاید اصلاً قبولش نداری و به داروین فحش میدی. شایدم میریزیش تو خودت. میریزیش تو خودت و قدم میزنی بین آدمایی که کوچکترین ایده ای درمورد شب بیداریات ندارن یا درمورد سیاهی زیر چشمت یا کاهش وزن وحشتناکت یا زخم معده ات یا حتی سردردای آزاردهنده همیشگیت. قدم میزنی تا قدمت نزنن. میخندی تا بهت نخندن. معاشرتی برای تنهایی.
بهترین روزاتو میسوزونی برای چیزی که شاید، شاید ده سال بعد، به اندازه ارزنی هم بهش فکر نکنی و تاثیری تو زندگیت نداشته باشه. کی میدونه چی ارزش داره؟ کی میدونه چقدر زنده ایم؟ کی میدونه چی از خودمون با ارزش تره؟ میشه واسه خوشبختی، بدبختیا رو قبول کنیم و واسشون راه حل پیدا کنیم (یا حداقل بسازیم باهاشون!) تا عمرمون رو توی سوختن تلف نکنیم؟ چقدر بدبختیم؟ چقدر فکر میکنیم (و چقدر واقعاً) بدبختیم؟ بدبختی چیه؟!


موافقین ۱۰ مخالفین ۱

ترسیدن تو سکوت

توی نظرات قسمتی هست به اسم هرز... چی؟ نمیدونم... فکر کنم هرزنامه بود... نبود، نمیدونم. به هرحال. ترسیدم. نوشته بود (23) جلوش. یعنی احتمالاً 23 تا کامنت چرت. یا چندتا تبلیغات و بقیه چرت. یا چندتا تبلیغات، یکی دوتا بدشانس و بقیه چرت. درصد حرفای چرت زیاد ترسناکه. اینکه سمتت چیزی پرت بشه که ندونی چیه، و ندونی کی پرتش کرده ترسناکه. مثلاً تو خیابون حواست پرت خرجت شه، ماشین بزنه لهت کنه. پاشی ببینی تو یه بیمارستان خصوصی بستری شدی. طرفم در رفته باشه مثلاً. یه ترس گنگ. یه بلای پرت شده از یه جای نامعلوم. 

میگن بدترین نوع ترس، ترسیدن از ترسیدنه. ترسی که نمیکشتت ولی زنده ات نمیذاره. ترسی که مغزتو خاموش میکنه. چقدر دلیل هست واسه ترسیدن. میگن حجمِ ترسِ که یه احمقو از یه شجاع جدا میکنه. زیاد میترسم. زیاد که نه. ولی تند تند. مثلاً تو خواب میترسم. پامیشم ساعتو میبینم میترسم. میرم بیرون میترسم. شارژ گوشیم کمه میترسم. یادم میاد یه چیزی جا گذاشتم میترسم. به آینده فکر میکنم میترسم. حرف میزنم میترسم. پشت فرمون، تو آشپزخونه میترسم. تو آینه بودن نیمی از خودمو میترسم.

کُپ کردن تو یه شرایط استرس زا خیلی خطرناکه. مثلاً طرف تریلی میاد سمتش کپ میکنه میره زیر تریلی. یا میره شنا کنه تمساح میبینه، کپ میکنه؛ تو یه گاز سه قسمت میشه. یا مثلاً موقع خوندن نمیفهمه کپ میکنه، سر جلسه سوالو میبینه کُپ میکنه. موقع اومدن جواب، سیبیل خمیده باباشو میبینه، چشای ریز شده مادرو، جواب امتحانو؛ کپ میکنه! کُپ کردن بدترین واکنش به یه موقعیت ترسناکه.

یه چیز دیگه اینکه تلاش برای نترسیدن معمولاً به ترس بیشتر ختم میشه. یعنی مثل این میمونه که بگی "رد میشم... رد میشه... جا داره که بره... [شَتَرَق!] وااای... زدم بهش!" اگه میخواین زنده بمونین از موقعیتای ترس زا دوری کنین. اگه میخواین زندگی کنین موقعیتای ترس زای درست رو تجربه کنین. و اصلاً هم انتظار نداشته باشین که زندگیتون بی اشتباه و کپ کردن طی بشه؛ چون زندگی یه روند پر از دو راهیه ترسناکه که ته هیچکدومش کاملاً معلوم نیست به خفن برسین یا به عدم!

[ها؟!]

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱

باد کولر، بوی عرق!

تابستونی که نصف شد، کتابهایی که داخل کارتن موندن، لیست کارای نکرده، فیلمای ندیده، آهنگای نشنیده... #غر_زدن_ممنوع!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

آهنگ تایم!

کینگ رام - شکارچی


استخونهات صدای پوکی میدن،

آواز گرگها رو دور آتش دوست نداری

استخونهات صدای پوکی میدن،

همه گوش‌هاشون رو با ترس گرفتن

من با صدای ستون هایِ تنِ تو،

می‌‌رقصم، می‌‌رقصم

من با جفت لبای خشک و سردِ تو،

داغ میشم، می‌‌میرم

مزه دستات منو مجنون کرده،

بیا بشین کنارِ من تا شب رو صبح کنیم

کش و قوس‌هات منو وحشی کردن،

مثل گرگ دور آتش پنجه تیز کردم

من با صدای ستون هایِ تنِ تو،

می‌‌رقصم، می‌‌رقصم

من با جفت لبای خشک و سردِ تو،

داغ میشم، می‌‌میرم

من با تَرَک های زیرِ پوستِ تو،

آب میشم، می‌میرم

من تو پهنای چشمای شاکیِ‌ تو،

غرق می‌‌شم می‌میرم

اخمِ تو، روی من شلاق می‌‌شه

توی من فریاد می‌‌شه، نمی‌‌تونم ساکت شم

خنده هات، مثل تیری تو هدف

منو از پا میندازه، چه خوب آزارم میده

شکارچی، توی دامت گیر کردم

مثل طعمه اسیرم، دلم می‌‌خواد بمیرم

شکارچی، توی دامم گیر کردی

چه طعمهٔ لذیذی، چه شکار شیرینی‌...

موافقین ۱ مخالفین ۰

وقتی که دیگه مغزت به تیزی سابق نیست!

چشماتو ریز میکنی، شقیقه هاتو با دو انگشت اشاره ات محکم تر فشار میدی، برای بار چندم میخونیش و چشماتو میبندی و سعی میکنی از بَر بگیش یا حداقل برای خودت تفسیر و تحلیلش کنی. توی ذهنت به جاش ولی، خاطره ای از قدیم، آهنگی که تازگیا شنیدی یا کاری که میخوای بعد از ظهر قبل نهار بکنی میاد تو ذهنت. ناامید طور چشم میدوزی به بیرون پنجره، به شکافی بین لکّه ی روی شیشه و نهایتِ بی نهایتِ افقِ گرمازده. یه قطره عرقِ نخشکیده میچکه رو صفحه کاغذت. فوتی که تأثیری تو خنک کردن اتاق نداره از دهنت میاد بیرون و وسط پیرهنتو نیشگون گرفته جلو عقب میکنی. یادت میاد تشنت بوده و از صبح هی یادت رفته آب بخوری. یادت میاد یادگرفتن برای مغزت مثل آب خوردن بود. تو یخچال آبی نیست. آب قطعه...

موافقین ۳ مخالفین ۰

پول و بردار و فرار کن!

زنگ زد دوستم؛ تو جام بودم دقیقاً بعد امتحان، آماده واسه خواب، تا اومدم بردارم قطع شد. حمید بود، نماینده خوابگاه ما. هیچ وقت بی خودی زنگ نمیزند، معمولاً هم یه خبر بد داشت تو مشتش. نگران شدم... زنگ زدم اشغال بود. یکم وایستادم. باز زنگ زدم. با عجله گفت: "برگردین! به آرش و رضا بگو برگردین!" بعد صدای آقای عبدالّهی اومد. گوشی رو از دست دوستم حمید قاپید. عبدالّهی همون استادی که منو از کلاس فلسفه اش با خنده انداخت بیرون، با خنده گفت حذفت میکنم، و الان معاون آموزشی دانشگاه شده بود و پشت تلفن دوستم بود! با یه اضطراب و عجله ی نگران پرسید: "کجائین؟!" گفتم: "خونه ایم... ولی... ولی نزدیکیم..." فرصت نداد چیزی بگم. تو حرفم پرید. گفت: "هر جا هستین سریع بیاین! همین الان بیاین!" به معنی واقعی کلمه ریدم به خودم. نگاه گنگ زده ام دوستام رو هم به ترس انداخت. پوشیدیم و رفتیم سمت دانشگاه. یعنی چی میتونه باشه؟ بوی سیگار که نمیدیم! به کسی هم چیزی نرسوندیم که گیر بدن... چرا ما؟ چی شده یعنی؟

هیچی دیگه... سه تا قهوه ای رسیدیم دانشگاه. گفتیم چیزی شده؟ گفت بیاین دو ورقه بوده امتحان... یه ورقه اش رو یادمون رفت چاپ کنیم، بیاین بشینین. سی دقیقه بیست سوال. شروع کنین جواب بدین!


ما [وات د فا*؟!] سوالات سخت تر صفحه دوم [لبخند شیطانی] مراقبا -_- اسم استاد زیر ورقه @_@ عبدالهی #_#

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

معجزاتِ کوچکِ نسبتاً شخصی

و زمان هایی که یک اتفاق، امیدی کهنه را در تو نو می کند...!

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

بعضی وقتا، فقط بعضی وقتا!

بعضی وقتا آدم حرفایی رو میشنوه که از شدّت بی منطقی خنده اش میگیره؛ بعضی وقتا هم آدم حرفایی رو میشنوه که از شدّت بی منطقی خنده اش هم نمیگیره!

موافقین ۵ مخالفین ۰

اشکالات کتبی یا چگونه سر جلسه امتحان املاء، جان دادن تدریجی کلمات را نظاره کنیم بدون هیچگونه قصد سوء یا نیت کاذب یا سرقت ادبی!

داشتم فکر میکردم که چقدر باحال میشد اگه تمرین رو طمرین مینوشتیم! و نمیدونم چرا!

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

فقط روایتم از یک شب معمولیست!

اتوبوس راحت است و گرم و تکانهای آرامش، آدم را میبرد به سالهایی که درون گهواره به خواب میرفت. راننده مردی پخته و مو جوگندمیست که سیبیل هایش را همچون اظهار نظرهایش میتوان دوست داشت یا نداشت. اتوبوس آنقدر مسافر دارد که من و بغل دستی ام منتظر آن یک سربازِ نصفه نشسته ایم تا در سراب پیاده شود و یکیمان جایش را بگیرد.

هوا بشدّت سرد است و بخاری تا آخرین توانش زور میزند که خرّوپف های کمک راننده ی مسن که اسمش را یادم رفته، از بین نرود. اندی و منصور و هایده و ابی و همه خواننده هایی که عمرشان زیاد است برایمان به آرامی میخوانند تا سختی در دهان یکدیگر چمباتمه زدن هایمان کمتر شود؛ هر چند سیستم صوتی اتوبوس، یک طرفش لق می زند و در رفت و آمد است!

کاک بهمن، راننده اتوبوس، ساکت تر و باثبات تر از یک راننده است. هرچند که به محیط زیست علاقه چندانی نشان نمیدهد ولی دوست دارد سر صحبت را با من باز کند. من هم با صحبت های رایجِ راننده-مسافری سنگر را به قوّت همیشگی نگهبانی میکنم؛ که البته نگهبانی ام مثل تایپ کردنم با دست چپ افتضاح است!

جلوی اتوبوس نشسته ایم، دقیقاً جایی بین دنده و در! جایی که یک صندلی تاشو دارد که معمولاً جای اسکان شاگرد شوفر است نه من؛ ولی از آنجایی که جوجه های آخرسال اتوبوس را با ایستگاه شمارش سرپایی اشتباه گرفته اند، الان من اینجا نشستم، کتابهایم را کنار دست دختری که نمیشناسمش گذاشته ام و کوله ام را داده ام دست دوستِ خسته ام و لباس هایم هم داخل ساک دستی آبیِ دست چندمم، زیر اتوبوس جا داده ام.

یک چیز جالب که اتفاق افتاد، این بود که راننده اسمم را در لیست نوشت و لیست را داد دست من تا اسم مسافرهایی را که تازه سوار شده اند، مکتوب شود. اسم دختری که تنها نشسته بود و کتابهایم کناردستش بود و عُرف و شرع و اینها مانع نشستن من کنارش میشدند، کوکبی بود. چکاوک، کریمی، و چند اسم دیگر را نوشتم و درحالی که مثل صحنه های اکشنِ فیلم های مربوط به قایقرانی، داشتم با پیچ خوردن شکم جاده به چپ و راست پرتاب میشدم. ستاره ها در آسمان، سر ذوق آمده بودند و من محوِ نورِ کم جانِ لامپ های گردن دراز جادّه بودم که گردنِ کوه را قلقلک میدادند...

2

شنیدن آهنگی که عاشقش هستم سر ذوقم آورد و خوابم را پراند. به سوی تو از استاد سرهنگ زاده. مگر میشود که این نازنین آهنگ را شنید و فکر را نسپرد دستش تا خیالش کند و خیالت را ببرد آنجاکه یار خانه دارد؟

جادّه و خطوطِ متقاطعش را همیشه عجیب و تکرارنشدنی میدیدم. فکر کنم بشود در هر کیلومترش هزاران داستان پیدا کرد و در هر داستاناش یک زن با دستهای پینه بسته و لبخندی محو. نمیدانم ربطشان چیست یا پیرمرد خوش اخلاق داستان چرا زیر خاک در حال تجزیه شدن است ولی همینکه سبقت آزاد است یعنی میتوان از لاینِ منطق خارج شد و به قلمرو خیال ناخنکی زد. که البته با رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی، میشود فهمید له له زدن آن چراغ هشدارِ قبل چهار راه میگوید با دنده سنگین خیال کنید.

دارم قطعاً دیوانه میشوم. راننده هم هی آهنگ عوض میکند تا به داریوشِ بعدی برسد. من به تو سجده میکنم... داریوش خوب میخواند وقتی دلت یک سنگینی بطلبد. یک سوال؛ تا حالا ذهنتان تب کرده؟

تصویر محوم را در بازتابِ نور آبیِ داخل اتوبوس، سیاه و کمرنگ میبینم؛ بدون چشم، دماغ یا دهان...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰