کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۷ مطلب با موضوع «زندگی :: نوشته ای با دلایل نسبتاً منطقی» ثبت شده است

ترسیدن تو سکوت

توی نظرات قسمتی هست به اسم هرز... چی؟ نمیدونم... فکر کنم هرزنامه بود... نبود، نمیدونم. به هرحال. ترسیدم. نوشته بود (23) جلوش. یعنی احتمالاً 23 تا کامنت چرت. یا چندتا تبلیغات و بقیه چرت. یا چندتا تبلیغات، یکی دوتا بدشانس و بقیه چرت. درصد حرفای چرت زیاد ترسناکه. اینکه سمتت چیزی پرت بشه که ندونی چیه، و ندونی کی پرتش کرده ترسناکه. مثلاً تو خیابون حواست پرت خرجت شه، ماشین بزنه لهت کنه. پاشی ببینی تو یه بیمارستان خصوصی بستری شدی. طرفم در رفته باشه مثلاً. یه ترس گنگ. یه بلای پرت شده از یه جای نامعلوم. 

میگن بدترین نوع ترس، ترسیدن از ترسیدنه. ترسی که نمیکشتت ولی زنده ات نمیذاره. ترسی که مغزتو خاموش میکنه. چقدر دلیل هست واسه ترسیدن. میگن حجمِ ترسِ که یه احمقو از یه شجاع جدا میکنه. زیاد میترسم. زیاد که نه. ولی تند تند. مثلاً تو خواب میترسم. پامیشم ساعتو میبینم میترسم. میرم بیرون میترسم. شارژ گوشیم کمه میترسم. یادم میاد یه چیزی جا گذاشتم میترسم. به آینده فکر میکنم میترسم. حرف میزنم میترسم. پشت فرمون، تو آشپزخونه میترسم. تو آینه بودن نیمی از خودمو میترسم.

کُپ کردن تو یه شرایط استرس زا خیلی خطرناکه. مثلاً طرف تریلی میاد سمتش کپ میکنه میره زیر تریلی. یا میره شنا کنه تمساح میبینه، کپ میکنه؛ تو یه گاز سه قسمت میشه. یا مثلاً موقع خوندن نمیفهمه کپ میکنه، سر جلسه سوالو میبینه کُپ میکنه. موقع اومدن جواب، سیبیل خمیده باباشو میبینه، چشای ریز شده مادرو، جواب امتحانو؛ کپ میکنه! کُپ کردن بدترین واکنش به یه موقعیت ترسناکه.

یه چیز دیگه اینکه تلاش برای نترسیدن معمولاً به ترس بیشتر ختم میشه. یعنی مثل این میمونه که بگی "رد میشم... رد میشه... جا داره که بره... [شَتَرَق!] وااای... زدم بهش!" اگه میخواین زنده بمونین از موقعیتای ترس زا دوری کنین. اگه میخواین زندگی کنین موقعیتای ترس زای درست رو تجربه کنین. و اصلاً هم انتظار نداشته باشین که زندگیتون بی اشتباه و کپ کردن طی بشه؛ چون زندگی یه روند پر از دو راهیه ترسناکه که ته هیچکدومش کاملاً معلوم نیست به خفن برسین یا به عدم!

[ها؟!]

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱

وقتی که دیگه مغزت به تیزی سابق نیست!

چشماتو ریز میکنی، شقیقه هاتو با دو انگشت اشاره ات محکم تر فشار میدی، برای بار چندم میخونیش و چشماتو میبندی و سعی میکنی از بَر بگیش یا حداقل برای خودت تفسیر و تحلیلش کنی. توی ذهنت به جاش ولی، خاطره ای از قدیم، آهنگی که تازگیا شنیدی یا کاری که میخوای بعد از ظهر قبل نهار بکنی میاد تو ذهنت. ناامید طور چشم میدوزی به بیرون پنجره، به شکافی بین لکّه ی روی شیشه و نهایتِ بی نهایتِ افقِ گرمازده. یه قطره عرقِ نخشکیده میچکه رو صفحه کاغذت. فوتی که تأثیری تو خنک کردن اتاق نداره از دهنت میاد بیرون و وسط پیرهنتو نیشگون گرفته جلو عقب میکنی. یادت میاد تشنت بوده و از صبح هی یادت رفته آب بخوری. یادت میاد یادگرفتن برای مغزت مثل آب خوردن بود. تو یخچال آبی نیست. آب قطعه...

موافقین ۳ مخالفین ۰

آشپزی با مانع

معمولاً بر اساس سرشتی که تو همه آدما هست، بعد از خلقت، حسّ رستگاری و هورمون های فرح بخش دست به دست هم میدن تا حال آدمو خوب کنن. مثلاً شما نقّاشی میکشی کیف میکنی. کاردستی میسازی، کیف میکنی. ترقّه میترکونی صداش تا ناحیه زیرنَهَنَج (هیپوتالاموس) مغزت نفوذ میکنه کیف میکنی. فکر می کنی کیف میکنی. خلاصه هر کاری که می کنی و نتیجه اش ساختن چیزی میشه که قبلترش وجود نداشته، حسّ شعف وجودتو میگیره و حس میکنه که یه حرکتی بالاخره تو زندگی حلزونیت زدی. حالا فرض کنیم این حرکت آشپزی و غذای موردنظر نیمرو باشه -نمونه تیپیکال تغذیه جنس نر در مواقع تجرّد- و آشپز -حالا نه دراون حدّ ایده آلش!- شما. 

در کیسهای معمول که میخوام مثال بزنم، اینجوری میشه که:

صدای کارکردن معده، روده بزرگ، روده کوچک و حتّی غدد ترشحّ بزاق دهان رو از اقصی نقاط خونه میشنوید ولی چیزی مشاهده نمیشه برای تخمین تعداد نفرات مستعد به عهده گیری این وظیفه خطیر. نفسی راحت از جانب شما کشیده میشه مبنی بر تسلّط کامل بر اوضاع خلقتگاه (آشپزخونه) و میرین سمتش تا زنگِ بنگِ بزرگتونو بزنید. در همون لحظه به طرز غریبی تمامی سازوبرگ خلقت خوراکی به جهان غیب دیپورت میشن و شما میمونین و یه وسیله ای که معمولاً واسه اون کار استفاده نمیشه و بیشتر تو مراسمای نذری و آش پشت پا پزی و یا ساخت کلاهک های خسته ای استفاده میشه! حرکت بعدی پیدا کردن روغن سرخ کردنیه (خواهشاً بدون روغن پالم باشه و شفّاف، مثل اون تبلیغ تیلیویزیونی)، نمکِ یددارِ طعام (ترجیحاً نمک آب های بین المللی، که اگه نشد از همین بغل خودمون خاکِ دریاچه فقید ارومیه) و چندتا ناجوجه -همون تخم مرغ سابق، که برای رعایت ادب اسمش رو تغییر دادیم- و قرار دادن اونها کنار دستتونه؛ در زاویه 37.5 درجه -که تانژانتش رو راحت بشه رُند بدست آورد!- و روشن کردن زیرِ وسیله نسوزتونه.

اینجاست که باز شما در تلاشی خستگی ناپذیر باید تک تک اون افراد خونواده رو که تا دقایقی قبل در جهان مادّی حضوری نداشتن، قانع کنید که نه شما زنده یاد مرغید که بتونید هشت عدد بیشتر ناجوجه درست کنید، نه سامان گلریز که نیمروهارو جوری تحویل بدین که مزّه قرمه سبزی بده! با تمامِ احترامی که برای توانایی انجام همزمان چندکار متفاوت برای مغز آدمی قائلم ولی باید بگم که بَ رَ بَ بَ و تأکید کنم که تا متفرّق نکردن متقاضیان وعده غذایی، هیچ کاری نکنید! دیده شده که در این مرحلّه، قتل و انفجار و حتّی ترکیدن بغض فروخورده چهارده ساله هم اتّفاق افتاده! اگه موفّق شدین و موادّ اوّلیه رو به یه وعده غذایی نسبتاً لذیذ تبدیل کردین و دور افتخارتون رو هم دور آشپزخونه زدین؛ الان موقعیه که باید به سرعت از یک سلاح سرد برای حفظ جانتون دربرابر افراد متهاجم به سمت سفره استفاده کنین! اگه بتونین سرهم بمونین تا آخر این مرحله، نوبت میرسه به رسوندن مواد غذایی به اسید معده تون که هر لحظه ممکنه خونش به جوش بیاد و شما رو درسته هضم کنه! پس از این مرحله و جان سالم به دربردن ازش، به ناگاه دوباره همه افراد حاضر در گود، ناپدید و بعضاً متواری میشن و شما میمونید و یک مشت ظرف نشسته و کار نکرده. موفّق باشید و شادروان از پروسه خلقَت تون!


+با تشکّر از مادران و همسران غیور که قهرمانانِ همیشگیه این نبردها هستن :)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

یه توصیه ساده

اگه تو زندگیتون کسی هست که دوستش دارین، حتماً اینو همین الان بهش بگین! همین الان!

موافقین ۳۲ مخالفین ۱

...و چه بسیارند نشانه ها!

بعد از "خدا میدونه" چند ماه تصمیم گرفتم کاری را به سرانجامش برسانم، کاری شبیه به یک تحقیق درسی مثلاً. شروع کرده بودم به نوشتن که دوستی آمد و یک ساعت و نیم از خاطرات خوابگاه و خانواده اش گفت؛ به هر زحمتی بود مقاومت کردم و انگیزه ام را تا پای آخرین "عههه! چه جالب!!! قاه قاه قاه!" نگه داشتم تا آن کارم زمین نماند. دوستِ مذکور رفت و داشتم به اعماق نوشتن رجعت می کردم که حس کردم معده ام سوزش پیدا کرده، رفتم و با جرعه ای آب و حبّه ای قند، "سروتهش" را هم آوردم.

القصّه، برای بار سوم برگشتم به دامان کاغذ، که بادی بینهایت قدرتمند و بسیار عجیب و سرد وزیدن گرفت. سوشرت (یا سوئیشرت :/ ) را به تن نمودم و به قول دوستی ناباب، سرما "به چیزمان" هم نبود! که ناگاه خاموشی جایی برای دیدن در چشمانم باقی نگذاشت. از آنجایی که گوشی ام همچنان داشت "میخواند" برای خودش، فهمیدم که زنده ام، از دیدن نور صفحه اش هم به سلامت بینایی ام اطمینان یافتم، و فهمیدم که "برق ها رفته اند و من خموش، کنج نمازخانه، تنهای تنهای تنها مانده ام در انزوا!" پس به سمتِ خوابگاه با دفتر و خودکار روانه شدم.

به تخت طبقه دومی ام رسیدم و بالارفتم و در جایِ نسبتاً گرم و ندرتاً نرم خویش که استقرار یافتم، به دوستِ "نیمه-روشن" ام گفتم: "برقا رفت! شانسو باش یه بار خواستم نخوابم و درس بخونم!" که قمپز درسخوانی ای درکردنی بیش نبود، ولی جمله بعد معجزه کرد. هندزفری درگوش با خودم گفتم: "وقتشه قسمت آخر true detective رو ببینم!" که باد آرام گرفت و برق بازگشت و سوزش معده و فکّ دوست خوابید و من هُشیارتر از همیشه، از اینهمه نشانه، به روشنایی حقیقی دانشجویی رسیدم...

چو تفریحاتم نباشد، تن من مباد

دانشجو را کار و درس لازمم مباد

چو سریال نداری رو کن کلش، تا

تلگرام و لاینت هست غمتم مباد!

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

دروس اختیاری

در طول زندگی، با موقعیت هایی روبرو خواهیم شد که لحظه ای مارو به فکر فرو میبرن؛ فکری عمیق، با سری داغ و چشمانی قرمز و بُغضی مدفون در گلو و چند چیز دیگر. در این لحظه، ما، تنها و سردرگم، باید تصمیمی درست و منطقی بگیریم؛ مثلاً برویم و رضایت بدهیم یا برویم و... و نفری را با تصمیمی که برای آینده اش گرفته تنها بگذاریم.
زندگی مثل یک معمای پیچیده نیست، ساده ست؛ برای من اینگونه پیش رفته که هر هدفی را با تلاش سخت و جان کاه به نقطه ای می رسانم که در شرف نتیجه دادن باشد و بعد اندکی خستگی در میکنم... و بعد هدف را به حال خودش رها می کنم تا به قول دوستم در بُهتِ "چی شد یهو؟!!" بماند و راهم را میکشم و می روم و می روم تا از بیهوده گردی خسته شوم و دوباره اندکی بنشینم و هدفی تازه برای خودم دست و پا کنم.
تعداد کمی از آدمهایی که من را واقعاً میشناسند، می دانند که هیچوقت احساسات و عواطف درونی خودم را علناً بروز نمی دهم، همیشه می خندم و وقتی کم خوابی داشته باشم، مثل یک مرد (!) ابرو درهم میکشم و سردرد میگیرم و هندزفری در گوش، کنجی را برای عزلت نشینی رزرو می کنم و تا وقتی که بتوانم درست و حسابی بخوابم، به ماندن در برج مذکور (!) ادامه میدهم.
اگر شما هم مثل من آدم درس نگیری باشید که هیچ، حالتون چطوره؟ خوبید الحمدلله؟، اگر نه که بگذارید یک حقیقت را برایتان بازگو کنم: "این نیز بگذرد!" در اینکه چطور بگذرد زیاد تعمّق کنید و در باب رسیدن به یک توافق برد-برد زیاد تأمّل، ولی بگذارید که جهان، روزهای بهتری را سپری کند با انسان هایی شادتر و مهربان تر.

مراقب همدیگه باشید، از ته دل! :)
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Alibi

کجا بودیم؛

زمانی که باران باریده بود؟

زمانی که خورشید خسته بود؟

زمانی که عشق از پا افتاده بود؟


کجا بودیم؛

که رنجهایمان را نمی دیدند؟

که قلبهایمان را نمی دیدند؟

که چشمهایمان را نمی دیدند؟


کجا بودی که نمی شد حسّت کرد؛

وقتی در حال مرگ بودم؟

وقتی در جمعیت تنها بودم؟

وقتی هم آغوش غم هام بودم؟


قاضی کجاست؛

مدرک جرمِ معتبر خواسته بود؟

شاهدِ عاقل و بالغ خواسته بود؟

متهّم درجه یک خواسته بود؟


عقل ها و ثانیه ها؛

در یک لحظه فراموش کرده بودم؟

جنایات و مکافات یا گذر از رنج ها؟

فراموش کرده بودم حتّی اسمت را؟


قربانی شده بود؛

دوباره به قتل می رسید؟

دوباره به محلّ قتل برمیگشت؟

دوباره سفید و خون پیچیده می شد؟


رگ های هیجان زده؛

قلب ها می تپیدند.

دست ها گره خورده بود.

پیاده رو ها صدایشان را می شنیدند...


Alibi

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰