کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۲۴ مطلب با موضوع «زندگی :: پاشش نمک بر یک زخمِ باز» ثبت شده است

بعضی وقتا میاد، بعضی وقتام نمیشه...

تموم زندگیت به فرصتای از دست رفته فکر میکنی، به کارای نکرده، حسرتا. همه عمر رو صرف رسیدن به چیزی میکنی که از دست رفته و غافل از، همه ی کارایی که نکردی وقتتو مثل باروت میسوزونی و دود میکنی و میری و میری و میری برای مردن تو حسرت، مردن تو یه گودالِ آبیِ سردِ مملو از ناامیدی. توی تختت، روی بالشت گولّه گولّه اشک میریزی و تو سکوتِ شب زار میزنی و تو همهمه روز میخوابی که شاید آسوده بگیری از دست این هجومِ ناتمامِ افکارِ خسته کننده.
همیشه تو فکر اینی که کاش گوسفند بودی و ته دغدغه ات علف باشه واسه... یا یه کرم تو خاک گورستان. همیشه به این فکر میکنی که ای کاش ای کاش میشد برگشت و تغییر داد. یا میشد برگشت و انتخاب کرد؛ قیافه، خونواده، عشق، وضعیت مالی. بعضی وقتا دلت میخاد سرت رو ده میلیون بار بکوبی به تَرَک دیوار روبروت که چندساله فرودگاه نگاه خیره ات شده تا شاید فکری از سرت بپره و حسی از دلت. آهنگ ها و فیلم ها و وارش ها و کریستال های ریز منجمد تو رو میبرن به جایی از گذشته ات که هیچوقت دلت نخواسته باشن و باشی.
گاهی شاید با خدا قهر کنی. شاید بهش بد و بیراه بگی. یا شاید اصلاً قبولش نداری و به داروین فحش میدی. شایدم میریزیش تو خودت. میریزیش تو خودت و قدم میزنی بین آدمایی که کوچکترین ایده ای درمورد شب بیداریات ندارن یا درمورد سیاهی زیر چشمت یا کاهش وزن وحشتناکت یا زخم معده ات یا حتی سردردای آزاردهنده همیشگیت. قدم میزنی تا قدمت نزنن. میخندی تا بهت نخندن. معاشرتی برای تنهایی.
بهترین روزاتو میسوزونی برای چیزی که شاید، شاید ده سال بعد، به اندازه ارزنی هم بهش فکر نکنی و تاثیری تو زندگیت نداشته باشه. کی میدونه چی ارزش داره؟ کی میدونه چقدر زنده ایم؟ کی میدونه چی از خودمون با ارزش تره؟ میشه واسه خوشبختی، بدبختیا رو قبول کنیم و واسشون راه حل پیدا کنیم (یا حداقل بسازیم باهاشون!) تا عمرمون رو توی سوختن تلف نکنیم؟ چقدر بدبختیم؟ چقدر فکر میکنیم (و چقدر واقعاً) بدبختیم؟ بدبختی چیه؟!


موافقین ۱۰ مخالفین ۱

بوش

هنوزم بوی پیتزا حالمو بهم میزنه...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱

Arachnophobia

همین الان یه عنکبوتِ گنده قطر اتاقمو دوید!


بعداً اتفاق: چراغ خاموش بود کف اتاق داشتم فیلم میدیدم. یهو یه چیزی از رو دستم دوید و رفت. مطمئنّم خودش بود. خوفیدم!


بعداً تر اتّفاق: کنجِ اتاق گیرش انداختم. به ضرب دستمال کاغذی کشتمش...

موافقین ۸ مخالفین ۰

وقتی که دیگه مغزت به تیزی سابق نیست!

چشماتو ریز میکنی، شقیقه هاتو با دو انگشت اشاره ات محکم تر فشار میدی، برای بار چندم میخونیش و چشماتو میبندی و سعی میکنی از بَر بگیش یا حداقل برای خودت تفسیر و تحلیلش کنی. توی ذهنت به جاش ولی، خاطره ای از قدیم، آهنگی که تازگیا شنیدی یا کاری که میخوای بعد از ظهر قبل نهار بکنی میاد تو ذهنت. ناامید طور چشم میدوزی به بیرون پنجره، به شکافی بین لکّه ی روی شیشه و نهایتِ بی نهایتِ افقِ گرمازده. یه قطره عرقِ نخشکیده میچکه رو صفحه کاغذت. فوتی که تأثیری تو خنک کردن اتاق نداره از دهنت میاد بیرون و وسط پیرهنتو نیشگون گرفته جلو عقب میکنی. یادت میاد تشنت بوده و از صبح هی یادت رفته آب بخوری. یادت میاد یادگرفتن برای مغزت مثل آب خوردن بود. تو یخچال آبی نیست. آب قطعه...

موافقین ۳ مخالفین ۰

بعضی وقتا، فقط بعضی وقتا!

بعضی وقتا آدم حرفایی رو میشنوه که از شدّت بی منطقی خنده اش میگیره؛ بعضی وقتا هم آدم حرفایی رو میشنوه که از شدّت بی منطقی خنده اش هم نمیگیره!

موافقین ۵ مخالفین ۰

خروسِ بی محل!

نمیدونم به خروسی که 3 و ربع، تو تاریکای بعدِ نصف شب میخونه و اصرار داره که کنسرتشو به همراهی دوستاش برگزار کنه؛ و تمامی مراحل از تمرین قبل و اجرای فول آلبومش و بعد تر اجرای دوباره آهنگِ "قوقولی میقو؟ نمیقو؟!" رو هم به صورت کامل و منظّم عملی کنه چی بگم! -_-

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

یه توصیه ساده

اگه تو زندگیتون کسی هست که دوستش دارین، حتماً اینو همین الان بهش بگین! همین الان!

موافقین ۳۲ مخالفین ۱

می ترسم، می ترسی؟

من از مرگ می ترسم. برای این حرفم دلیل دارم، کابوس های شبانه.
بله! تا همین الان که این متنو می نویسم باور داشتم و دارم که مردن رخداد بدی نیست، نه برای اینکه دور می بینمش یا از سر یک بیماری روانی به اسم توهّم خوب بودن، فکر می کنم چیزهای بهتری در انتظارم هستن. به این دلیل که معتقدم هر شروعی اگه پایانی درست و قاطع نداشته باشه، قطعاً نمیشه از مسیرش لذّت برد.
حالا چرا میگم از مرگ می ترسم، اگه اینهمه خوبه برام؟
میگن مغز انسان، میتونه همه خاطراتو نگه داره تو آرشیوش. میگن مغز اونقدر پیچیده و هوشمنده که میتونه توی خواب، نه تنها رویداد های گذشته رو تحلیل و تفسیر کنه؛ که آینده رو هم تا حدودی پیش بینی کنه. با فرض بر درست بودن این گفته ها، این که من مدّت خیلی زیادیه وقتی قبل از طلوع میخوابم، بلافاصله (کمتر از پنج دقیقه!) کابوسی از یک جداشدن دردناک روحم از بدنم، و اتفاقات وحشتناک مرتبط یا نامرتبط به این جداسازی میبینم، حتّی اگر با دیدی کاملاً غیردینی هم نگاه کنیم، نشان دهنده اینه که برای مرگ آماده نیستم... حتّی اینکه بعد از یه مدّت دست و پا زدن تو خواب برای چسبیدن به دنیا، تسلیم محض فرشته سیاه پوش میشم؛ بهتره بگم که من هنوز هم از مرگ می ترسم!

پی نوشت: جوری زندگی کنید که اگه فردا وقتتون تموم شد، ناکام نباشید؛ و اگه  بعد از فردا هنوز هم وقت داشتین، از بیکاری کانال تلویزیون عوض نکنید!
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

بعضیا میگن...

من نگران اون بچه گربه ی سیاهِ تنها نیستم که تو این هوای خیلی سردبی پناهه،
من نگران اون گوشِ سنگینی نیستم که ناله ی گربه ی سرمازده ی زیر ماشینو نمیشنوه،
من نگران اونی ام که یه جای گرم و یه گوشِ سالم، داره و دوست نداره...



#دربند
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

وحشت در دوردست

وسط هال، روی زمین، به زمین، به پشت، چسبیده ام. نمیتوانم حتی یک میلیمتر از جایم تکان بخورم. چپ و راست را نگاه میکنم. خانه به جز دیوارها و سقف و کف اش، چیزی ندارد. حتی جای لوله بخاری هم سر جایش نمانده است. من وحشتزده به همه جا نگاه میکنم، پنجره ای هم نمانده. به طرز غمناکی داخل خانه تاریک و گرفته است. دست راستم انگار که بهم پیچیده شده باشد و من بیشتر پیچانده باشمش، درد گرفته، سِر شده و زجر میکشد.

دوباره به اطراف نگاه میکنم، خانه قبلی مان، آشپزخانه ای که سه پلّه از هالِ L شکلِ خانه بلندتر است، تاریک تر شده و آنجا هم چیزی جز کاشی های مربّعیِ کرمی با طرحی قرمز دیده نمیشود. بیشتر از پیش وحشتزده ام و به دلیلی که نمیدانم وحشتم لحظه به لحظه بیشتر میشود. تنها راهِ بیرون رفتن از این وضعیتِ را به یاد آوردنِ اینکه پیش از اینجا کجا بوده ام، به نظر میرسد.

به مغزم، به تک تک سلّول ها و خاطرات و هرآنچه که داخل این جمجمه پیدا میشود چنگ میاندازم. خاطراتی محو از مادرم، از صورتش را به یاد میآورم. خاطرات بعدی از اتاق خوابم است. شک میکنم که نکند خواب باشم؟ نکند کلّ این عذاب، کابوسی محو باشد که روزی به آن بخندم؟ شدّت و قدرت این حس مثل یک ویروس تکثیر میابد و آزاردهندگی محیط هم به طبع آن.

تمام توانم را به کار میگیرم تا از جایم بلند شوم. حس میکنم دارم از درون فرومیپاشم، حس میکنم شبحی نزدیک میشود... بسم الله بسم الله میکنم طبق عادت این جور وقتها... بیدار میشوم، همچنان در طبقه دوم تخت بالای گوشه خوابگاهِ شلوغم هستم، میان جمله هایی که در هوا، بیگانه پرواز میکنند و عضلاتِ سرشانه گرفته و دست راستی مانده زیر یک جسد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰