کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۴ مطلب با موضوع «یک پاراگراف احساسات» ثبت شده است

دروس اختیاری

در طول زندگی، با موقعیت هایی روبرو خواهیم شد که لحظه ای مارو به فکر فرو میبرن؛ فکری عمیق، با سری داغ و چشمانی قرمز و بُغضی مدفون در گلو و چند چیز دیگر. در این لحظه، ما، تنها و سردرگم، باید تصمیمی درست و منطقی بگیریم؛ مثلاً برویم و رضایت بدهیم یا برویم و... و نفری را با تصمیمی که برای آینده اش گرفته تنها بگذاریم.
زندگی مثل یک معمای پیچیده نیست، ساده ست؛ برای من اینگونه پیش رفته که هر هدفی را با تلاش سخت و جان کاه به نقطه ای می رسانم که در شرف نتیجه دادن باشد و بعد اندکی خستگی در میکنم... و بعد هدف را به حال خودش رها می کنم تا به قول دوستم در بُهتِ "چی شد یهو؟!!" بماند و راهم را میکشم و می روم و می روم تا از بیهوده گردی خسته شوم و دوباره اندکی بنشینم و هدفی تازه برای خودم دست و پا کنم.
تعداد کمی از آدمهایی که من را واقعاً میشناسند، می دانند که هیچوقت احساسات و عواطف درونی خودم را علناً بروز نمی دهم، همیشه می خندم و وقتی کم خوابی داشته باشم، مثل یک مرد (!) ابرو درهم میکشم و سردرد میگیرم و هندزفری در گوش، کنجی را برای عزلت نشینی رزرو می کنم و تا وقتی که بتوانم درست و حسابی بخوابم، به ماندن در برج مذکور (!) ادامه میدهم.
اگر شما هم مثل من آدم درس نگیری باشید که هیچ، حالتون چطوره؟ خوبید الحمدلله؟، اگر نه که بگذارید یک حقیقت را برایتان بازگو کنم: "این نیز بگذرد!" در اینکه چطور بگذرد زیاد تعمّق کنید و در باب رسیدن به یک توافق برد-برد زیاد تأمّل، ولی بگذارید که جهان، روزهای بهتری را سپری کند با انسان هایی شادتر و مهربان تر.

مراقب همدیگه باشید، از ته دل! :)
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک روز نسبتاً بزرگ!

فردا روزیه که خیلی اتفاقا قراره بیفته، که اگه درست بیفته، خیلی چیزا تغییر میکنن؛ مسیر عوض میشه! این یکی دو روز خوب بودم و خوب گذشته. امروز بعد از چندسال دوباره پینگ پنگ بازی کردم که خیلی خوب بود! الانم خستگی بعد از یه ورزش نکردن طولانی گریبانمو گرفته!!! :))) احتمالاً یکی از دوستای خیلی خوبمم به زودی ببینم. به آینده امیدوار نیستم، به پیگیریای خودم چرا! :)

موافقین ۵ مخالفین ۰

کش لقمگی!

امروز روز گشنگیه! برای هر لحظه ی امروز یک دقیقه خیره شدم به نقطه ای گنگ، و هر دفعه در جواب "سیا تو فکری!" یه "ها؟!" تحویل پرسشگر دادم. امروز روز مجسمه شدن بود برای میکل.

موافقین ۲ مخالفین ۰

کرگدن ها هم احساس دارند!

امروز داشتم یک چیزی که فرنگی کارا بهش میگن guilty pleasure رو تجربه میکردم؛ یکی از اون کارایی که در خفا، هر آدمی میکنه و وقتی تو جمع مطرح بشه، سرخ و سفید و به قول سعدی "روی زرد" میشه.
خوندن یواشکیِ دفتر خاطرات دخترخاله ی خردسال، جاذبه ای در حد خواب سرصبح داره و من که شیفته ی تجسّس در زندگی خصوصی بقیه و سرک کشیدن و دخالت کردن تو زندگی بقیه ام، این فرصت رو که به طور ناگهانی در اختیارم قرار گرفت و به طور ناگهانانه تری هم ازش استفاده کردم، من رو با چیزهای خیلی خیلی جدیدی آشنا کرد و این ایده رو هم تو ذهنم انداخت.
این ایده که هر روز یک پاراگراف از احساساتم رو بنویسم؛ بدون توضیحات دست و پاگیر یا پیچش های شبه ادبی!
+نظرات این سری پست ها بسته خواهد بود؛ گاهی فقط باید لم داد و خوند :)

پ.ن: هدف وسیله رو توجیه کرد. هیچ عذاب وجدانی ندارم. به نویسنده ها اعتماد کنید، محبّت نه. از اینکه به بقیه بگم تو چی افتضاحن لذت می برم. از خوردن پفک بعد از یه شام خوب بدم میاد. مسواک نزدم، یه روز و نیمه. میخوام یه قطعه واسه ویولون بنویسم ولی نه حوصله اشو دارم، نه تجربه اشو و نه تمرکزشو. از اینترنت کم سرعت متنفّرم. امروز به یکی که خودش نمیدونست گفتم که چقدر آدم مهمّیه، امیدوارم راهشو پیدا کنه و اینقدر نشینه یه گوشه با زانوی غمش توی بغل و اینا. فردا برمیگردم دانشگاه و کلی راه خسته کننده در پیش دارم و کم خوابی و خریدن کتاب برای ترم جدید و چندتا کار زمین مونده و تحمّل یه محیط پر از انرژی منفی. میخوام فردا خیلی بخندم!
موافقین ۱ مخالفین ۰