رنگِ آبی رو دوست دارم. از غذاهایی که توشون سیرِ درسته باشه  متنفّرم. بیست و تقریباً یک سالمه. هر ازگاهی سیبیل میذارم که صورتمُ یه جور دیگه ببینم. تو بچّگی دوچرخه سواری خیلی دوست داشتم. از ارتفاع می ترسم. عاشق کتاب خوندنم. با کریستوفر نولان حال می کنم؛ داداششم خیلی دوست دارم. بین فصلا زمستون از همشون دوست داشتنی تره برام. تنها چیزی که نمیتونم بهش نه بگم خوابه. اصولاً آدمِ درونگرایی هستم مگر وقتایی که با دوستامم. صدای پیانو رو معمولاً دوست دارم، بعضی وقتا هم نه. برای حرفِ آدمایی که برای حرفِ مردم طره خورد میکنن، طره هم خورد نمیکنم. تو مدرسه آدم شرّی نبودم. تو بازی با کلمات میگن یدِ طولایی دارم. تازگیا نمیدونم خطّم بده یا نه. از وبلاگایی که کلاً راه ازتباطی رو بستن بدم میاد ولی میخونمشون. تو جیم عضوم ولی نمی نویسم. اوّلین کتابی که خوندمُ یادم نیست چی بود. آلترنیتیو راکُ دوست دارم. خندوانه میبینم اگه وقت کنم. آدمِ خوش اخلاقی نیستم اگه عصبانیم کنن. زیاد می خندم. دقیقه نودی هستم تا حدودی. قبلنا زیاد درگیر گیم بودم. دوست دارم گیلکی و فرانسه یاد بگیرم. نمایشنامه ننوشتم تا الان. از طرفدارای سرسختِ چیپس لیمویی هستم. جاه طلب نیستم ولی دیزیُ دوست دارم. از جلال آل احمد و همینگوی خوشم میاد. دست و پا چلفتی میزنم ولی اگه کاری به کارم نداشته باشن اُوکی ام. میخوام برم خون بدم. نزدیکِ یه ساله همشهری داستان می خونم. پدرم میگفت دکتر و مادرم میگفت مهندس و خودمم میگفتم خلبان ولی ظاهراً دارم معلّم میشم. عاشق لینکین پارکم و از طرفدارای کُلدپلی. کتاب خریدنُ دوست دارم. آدمِ غیرقابل پیش بینی ام که هر لحظه ممکنه یه کار عجیب ازش سر بزنه. شبا دیر میخوابم. اینترنتِ پرسرعتم آرزوست. سعی میکنم تا جایی که میتونم هوای محیط زیستُ داشته باشم. گیلان نرفتم تا الان. دوستای کمی دارم ولی خیلی دوستشون می دارم. کارای سیاوش صفّاریان پور و داداششُ قبول دارم شدید. یکم تو تصمیم گیری مردّدم. عینکی نیستم. دوسالم که بود دماغم شکست، هنوزم جاش هست. بین ابرقهرمانا اسپایدرمنُ هالکُ دوست دارم. اتاقم شدیداً گرمه. وقتایی که خیلی می ترسم معمولاً آیت الکرسی میخونم. از دانشگاه خوشم نمیاد. عاشقِ اُملتم. تلقین (inception) رو سی و هشت بار تا الان دیدم. دوست دارم یه روزی ویالون سل یادبگیرم. رقص کردیم خیلی خوب نیست. به مرگ زیاد فکر می کنم و بعضی وقتا هم ازش می ترسم. هلوزعفرانی و بستنی تمشکی دوست دارم. سفر زیاد نمیرم ولی زیاد دوست دارم که برم. تنبلیم میاد 1100 واژه رو تموم کنم. یه استاد داشتیم برای حسابان میومد ایشونو خیلی دوست دارم. از آدمایی که زیاد حرف میزنن بیزارم. تلویزیون خیلی کم میبینم جدیداً. گیتار یکم بلدم. لورل و هاردی رو بیشتر از النگ و دولنگ دوست دارم. از حشرات یه ترسِ مبهم دارم. زیاد پاپ گوش نمیدم. تو.ئیتر خیلی باحاله حیف که فیـ.لتـ.ره. قبلاً تو بلاگفا می نوشتم. نمیدونم اگه یه کاره ای بشم باید چیکار کنم. یه چیزایی مینویسم گهگاه. خوردن دایجستیوُ به همه پیشنهاد می کنم. همیشه یه ریتمِ جدید تو سرم هست که باید با دهن یا با ضربه زدن به در و دیوار بکشمش بیرون. فکر میکنم تو سی و پنج تا چهل و پنج سالگی بمیرم. شنونده ی خوبی هستم. از هدیه دادن به کسایی که انتظارش رو ندارن خوشم میاد. کم شعر میخونم. نمی تونم زیاد دروغ بگم. وبلاگنویسم.