کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از روزها» ثبت شده است

باد کولر، بوی عرق!

تابستونی که نصف شد، کتابهایی که داخل کارتن موندن، لیست کارای نکرده، فیلمای ندیده، آهنگای نشنیده... #غر_زدن_ممنوع!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

سرگیجه

افکار مبهمی دارم این روزا، یه سردرگمیِ گنگِ عجیبی که رها نمیکنه، حتی وقتی خوابم هم تصویری از اونچه که باید، نمیبینم. همین چند روز پیش بود که از خستگیِ تحمّل کلاس های تمام نشدنیِ بامدادی، تو شلوغیِ حادّ خوابگاه خوابم برد و دیدم، توی خواب دیدم که از خواب بیدار میشم و از تخت طبقه دوّم گوشه ی خوابگاه بیست نفریم میام پایین و مثل یه نئشه الکلی منگ و لنگ سمتِ دستشوییِ پنج نفره ی نفرت انگیز که متحیّرانه، تنها جای خلوتِ یک نفره کلّ دانشگاه به حساب میاد، میرم و به مدّتی بیشتر از چیزی که یادم بمونه کِی وارد شدم، نشستم و زل زدم به نوشته ای اسپری شده روی در، هم ارتفاع و تراز با زاویه دیدم: "لطفاً نظافت را رعایت کنید"... حین استشمامِ صدای کارکردِ تهوّع آورِ دانشجوی کناریم.

از خواب بیدار میشم و هیپنوتیزم شده، تمام خواب را اجرایی میکنم. مثل یک بازیگرِ حرفه ای، داخل شخصیتِ چندش آوری که دارم فرو میرم و با لذّت، عصاره و شیره ی وجودمو با اضافه کردن ادویه ی بی مزّه ای به اسمِ محیط، ذرّه ذرّه میچشم. آخ که چه کیفی میکنم وقتی اون لبخندِ مصنوعی رو میزنم، آخ که چه کیفی میکنم وقتی که اون اخمِ واقعی رو، زیر پوستم، داخل ذهنِ پوسیده ام دفن میکنم. هیچوقت تا این حد، از پوچیِ تک تک دقایق زندگیِ بیخودم آگاه نبودم.

افکار مبهمی دارم، از فکر کردن به مسمومیت غذایی ای که دوستِ "دخترکُش" ام بخاطر خوردنِ آناناس بستنی بعدِ یک لیوان شیرکاکائوی داغ گرفته، از افسردگی و مشت مشت قرص های اون یکی دوستم، از دوستِ خیلی خیلی نزدیک ترم که بهتره اینجا چیزی درموردش ننویسم ولی میدونم که الان وضعش گلستان طور بهتره، از برادرم، از یکی که مثل خودمه ولی... لعنت به این وبلاگِ نفرین شده که حتی نمیشه راحت توش چرت نوشت!

افکار این روزای من به کنار، گذشته ام داره مثل یه زخم دردآورِ پشت پاشنه از سمجیِ یه کفش نو، هر روز عذابم میده. نه اینکه چیزی یا کسی درِش باشه که دِینی بهش داشته باشم، نه؛ همین تهی بودنش عذاب آور تر از هزاران هزار کابوسِ وحشتناکه. یه آینده ی وهم آلود هم پیش رو دارم که در رئالیستیک ترین حالت ممکن، قراره با سروکلّه زدن با یه مشت دیجیتالیزه شده ی باهوشِ نفهم سپری بشه و درآمد کمتر از حدّ مجاز و تقابل وجدان و واقعیت و پیدا کردن ده ها آدم کسل کننده و مضخرف و روی اعصاب به اسمِ همکار.

زندگی کردن در شرایطی که استقلال فکری نداشته باشی، مثل گم شدن تو یه شهرِ شلوغِ غریب، وقتی فقط 13 سال سن داری میمونه؛ نه اونقدر بچّه ای که بزنی زیر گریه و نه اونقدر بزرگی که راهتو پیدا کنی. چندوقت پیش "رفیقی" بهم گفت که پتانسیلم بالاست و فقط به یه "هُل" نیاز دارم؛ یاد جمله ی جوکر افتادم که میگه: "جنون مثلِ جاذبه میمونه، تنها چیزی که نیاز داری یه هُله!" و من الان مجنون ترینم چرا که با چشمبند روی چشم و صدای نویزِ یک میلیارد خرمگسِ مرده توی گوشام، دارم هُل داده میشم به سمتِ جلو، جلویی که نمیدونم عقبش کجاست، جلویی که نمیدونم جلوترش کجاست.

فکر میکنم جایی که الان هستم نه متعلّق به من، که سزاوار یکایکِ افرادیه که تا به امروز چه در جایگاه دوست چه در نقش دشمن، بهشون محبّت نکردمه. جاییه که مثل برزخ، فقط هاله ای از چیزایی که باید ببینی هست. الان کنارِ موهای درحالِ ریزشِ من باید اون دوستی باشه که هیچوقت نداشتمش و همیشه برای بقیه بودم. الان نه برای جایِ من، که به جای من باید تمام دنیا بگردن و بگردن و بگردن تا سَری جدید پیدا کنن برای این گیجه...

+الان دارم پیشاپیش تمام فحش هایی رو که بلد نیستم نثارِ اون دسته از خواننده هایی میکنم که با لبخندی گشاد و موهایی شونه شده، میان و زیر این پُست ابراز "امیدواری" میکنن و میگن: "صبر داشته باش که صبح میشه این شب..." نه برای اینکه از امید بیزارم یا مبتلا به نوعی سندرومِ "مخاطب آزاری" ام، که دوست ندارم بیخود و بیجهت و بدون شناخت کافی و داشتنِ راه حلّ همه جانبه بعد از چک-آپ کامل، برام تجویزِ نُسَخِ طِبّی بشه!


+پُستی صرفاً جهتِ تخلیه تنفّر :)

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰