کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ترس» ثبت شده است

ترسیدن تو سکوت

توی نظرات قسمتی هست به اسم هرز... چی؟ نمیدونم... فکر کنم هرزنامه بود... نبود، نمیدونم. به هرحال. ترسیدم. نوشته بود (23) جلوش. یعنی احتمالاً 23 تا کامنت چرت. یا چندتا تبلیغات و بقیه چرت. یا چندتا تبلیغات، یکی دوتا بدشانس و بقیه چرت. درصد حرفای چرت زیاد ترسناکه. اینکه سمتت چیزی پرت بشه که ندونی چیه، و ندونی کی پرتش کرده ترسناکه. مثلاً تو خیابون حواست پرت خرجت شه، ماشین بزنه لهت کنه. پاشی ببینی تو یه بیمارستان خصوصی بستری شدی. طرفم در رفته باشه مثلاً. یه ترس گنگ. یه بلای پرت شده از یه جای نامعلوم. 

میگن بدترین نوع ترس، ترسیدن از ترسیدنه. ترسی که نمیکشتت ولی زنده ات نمیذاره. ترسی که مغزتو خاموش میکنه. چقدر دلیل هست واسه ترسیدن. میگن حجمِ ترسِ که یه احمقو از یه شجاع جدا میکنه. زیاد میترسم. زیاد که نه. ولی تند تند. مثلاً تو خواب میترسم. پامیشم ساعتو میبینم میترسم. میرم بیرون میترسم. شارژ گوشیم کمه میترسم. یادم میاد یه چیزی جا گذاشتم میترسم. به آینده فکر میکنم میترسم. حرف میزنم میترسم. پشت فرمون، تو آشپزخونه میترسم. تو آینه بودن نیمی از خودمو میترسم.

کُپ کردن تو یه شرایط استرس زا خیلی خطرناکه. مثلاً طرف تریلی میاد سمتش کپ میکنه میره زیر تریلی. یا میره شنا کنه تمساح میبینه، کپ میکنه؛ تو یه گاز سه قسمت میشه. یا مثلاً موقع خوندن نمیفهمه کپ میکنه، سر جلسه سوالو میبینه کُپ میکنه. موقع اومدن جواب، سیبیل خمیده باباشو میبینه، چشای ریز شده مادرو، جواب امتحانو؛ کپ میکنه! کُپ کردن بدترین واکنش به یه موقعیت ترسناکه.

یه چیز دیگه اینکه تلاش برای نترسیدن معمولاً به ترس بیشتر ختم میشه. یعنی مثل این میمونه که بگی "رد میشم... رد میشه... جا داره که بره... [شَتَرَق!] وااای... زدم بهش!" اگه میخواین زنده بمونین از موقعیتای ترس زا دوری کنین. اگه میخواین زندگی کنین موقعیتای ترس زای درست رو تجربه کنین. و اصلاً هم انتظار نداشته باشین که زندگیتون بی اشتباه و کپ کردن طی بشه؛ چون زندگی یه روند پر از دو راهیه ترسناکه که ته هیچکدومش کاملاً معلوم نیست به خفن برسین یا به عدم!

[ها؟!]

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱

می ترسم، می ترسی؟

من از مرگ می ترسم. برای این حرفم دلیل دارم، کابوس های شبانه.
بله! تا همین الان که این متنو می نویسم باور داشتم و دارم که مردن رخداد بدی نیست، نه برای اینکه دور می بینمش یا از سر یک بیماری روانی به اسم توهّم خوب بودن، فکر می کنم چیزهای بهتری در انتظارم هستن. به این دلیل که معتقدم هر شروعی اگه پایانی درست و قاطع نداشته باشه، قطعاً نمیشه از مسیرش لذّت برد.
حالا چرا میگم از مرگ می ترسم، اگه اینهمه خوبه برام؟
میگن مغز انسان، میتونه همه خاطراتو نگه داره تو آرشیوش. میگن مغز اونقدر پیچیده و هوشمنده که میتونه توی خواب، نه تنها رویداد های گذشته رو تحلیل و تفسیر کنه؛ که آینده رو هم تا حدودی پیش بینی کنه. با فرض بر درست بودن این گفته ها، این که من مدّت خیلی زیادیه وقتی قبل از طلوع میخوابم، بلافاصله (کمتر از پنج دقیقه!) کابوسی از یک جداشدن دردناک روحم از بدنم، و اتفاقات وحشتناک مرتبط یا نامرتبط به این جداسازی میبینم، حتّی اگر با دیدی کاملاً غیردینی هم نگاه کنیم، نشان دهنده اینه که برای مرگ آماده نیستم... حتّی اینکه بعد از یه مدّت دست و پا زدن تو خواب برای چسبیدن به دنیا، تسلیم محض فرشته سیاه پوش میشم؛ بهتره بگم که من هنوز هم از مرگ می ترسم!

پی نوشت: جوری زندگی کنید که اگه فردا وقتتون تموم شد، ناکام نباشید؛ و اگه  بعد از فردا هنوز هم وقت داشتین، از بیکاری کانال تلویزیون عوض نکنید!
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰