کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ذهن مشغولی» ثبت شده است

بذارید بگم!

کلاً تو سه حالت، حالم گرفته است:

1.وقتی که همه چی خوبه!

2.وقتی که همه چی بده!

3.وقتی که نمیدونم الان همه چی خوبه یا بد!

بعد بقیه هِی فکر میکنن مثلاً چی شده (!) که غرقم تو خودم، هِی میخوان خوبم کنن! با تشکّر از این دسته ی بسیار بامرام، باید به عرضتون برسونم که توفیری نمیکنه! شاید باهاتون بخندم و شوخی کنم و حالم خوب به نظر بیاد؛ ولی اون گرفتگی هنوز توم هست و ول نکرده. پس زور الکی مصرف نکنید! :)


مطلب بعدی:

هروقت فهمیدید که هدفِ زندگیتون رو پیدا کردید، جانِ من پیگیرش بشین و حتماً به نتیجه برسونیدش! آدم ها همیشه فهمیده نمیمونن...


مطلبِ بعدتر:

چقدر زمان زود میگذره!


+اون پستِ فوری و مهم، مهلتش گویا تمدید شده. تونستین بنویسین :)

+نیمی از ما را باد با خود خواهد برد...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مطالبی در مورد حواس پرتی

به شلدون کوپر علاقه دارید؟ به تواناییهاش چطور؟ هیچکدوم از صفاتِ شخصیتیش رو تو خودتون دیدید؟

قضیه اینه که تا چندسالِ پیش اون چنان به حافظه و استعداد و خاص بودن خودم باور داشتم که فکر می کردم من همون منجیِ فیلمای هالیوودی ام. مثلاً توهّم مردِ عنکبوتی شدنم. یکی از کش دارترین ابرقهرمانای عمرم بوده؛ به حدّی که الان هم که دارم این متنو می نویسم اگه وجهه اجتماعی و قطرِ سیبیلم و سریِ جدید با گارفیدِ شگفت انگیزش نبودن، دستامو شبیه متالهدا می بردم بالا و به آنتنِ روی پشت بام ساختمانِ نه چندان بلندِ روبرو نشانه میرفتم تا طنابِ خیالیِ محکمی که به اونجا چسبیده رو بگیرم و تو هوا مثلِ تارزان تاب بخورم.


راستی، به حافظه ی تصویریِ دکتر شلدون کوپر فکر کردید؟ به آی کیوش (IQ) چی؟

نمیدونم، شاید مسأله ارثی باشه. مثلِ ریزش موی عموم که داره دامنو...یعنی موهای سرمو میگیره! یا مثل علاقه ی شدیدم به ترکیب کردن و جنگولک بازیایی که اسمشونو خلّاقیت میذارم، کاملاً آنتی-ارثی باشه! اصلاً همین مسأله ی گوشیِ موبایل. بذارید بگم تا شاید کمکی به حلّ این سؤال بکنه.

-بابات رفت؟

-فکر کنم.

-بازم گوشی شو یادش رفت ببره...

این یک نمونه از مکالماتِ بین من و مادرمه که تقریباً هفته ای پنج تا ده بار تکرار میشه. هربار هم پدر، با گفتن جمله ی: «گوشیو میخوام چیکار؟ کسی که زنگ نمیزنه. هر کی هم باهام کار داشته باشه بعداً دوباره زنگ میزنه» و تحویل دادن یک خنده ی نیمه مصنوعی، از زیر برچسبِ "فراموشکار" که قراره توسطِ مادر و بعضاً سایر اعضای خانواده (مِن جمله خودم!) برسه به دستش، در میره!


یکی از مشخصه های شلدون که منو به شدّت جذب خودش کرده، وسواسشه. و حافظه ی بلند مدّت فوق العاده اش. و رک بودنش. و اینکه از اینکه بگه از غذای اون یکی رستوران بدش میاد چون تا حالا امتحانش نکرده هم خوشم میاد!

البته میگن که ذهن مشغولی ای که تو سنین بالاتر، گریبانِ آدما رو میگیره و استرس مسؤلیت هایی که بر گردن شخص هست، از عواملِ تأثیرگذار بر تهدید سلامت انسانه. و قسمتی از این سلامت، سلامتِ عقلیه (و مغزی). و این رو هم من از متخصصینِ امر (دوست، آشنا، فامیل و...!) شنیدم که اون دسته از بچّه ها که بهشون مسؤلیت واگذار شده و با محیطِ خشنِ جامعه زودتر وفق پیدا کردن (به دلیل کار، بودن تو یه شهر بزرگ یا حتی داشتن چیزی مخوف به اسم عرضه) کمتر از این مسأله رنج میبرن. از فراموشی یا به اصطلاحِ خودمونی تر "حواس پرتی".


دیروز تولّد مادرم بود. همراه اوّل یادش بود؛ من نه. و یک مشت بهانه...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰