کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

معجزاتِ کوچکِ نسبتاً شخصی

و زمان هایی که یک اتفاق، امیدی کهنه را در تو نو می کند...!

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

Alibi

کجا بودیم؛

زمانی که باران باریده بود؟

زمانی که خورشید خسته بود؟

زمانی که عشق از پا افتاده بود؟


کجا بودیم؛

که رنجهایمان را نمی دیدند؟

که قلبهایمان را نمی دیدند؟

که چشمهایمان را نمی دیدند؟


کجا بودی که نمی شد حسّت کرد؛

وقتی در حال مرگ بودم؟

وقتی در جمعیت تنها بودم؟

وقتی هم آغوش غم هام بودم؟


قاضی کجاست؛

مدرک جرمِ معتبر خواسته بود؟

شاهدِ عاقل و بالغ خواسته بود؟

متهّم درجه یک خواسته بود؟


عقل ها و ثانیه ها؛

در یک لحظه فراموش کرده بودم؟

جنایات و مکافات یا گذر از رنج ها؟

فراموش کرده بودم حتّی اسمت را؟


قربانی شده بود؛

دوباره به قتل می رسید؟

دوباره به محلّ قتل برمیگشت؟

دوباره سفید و خون پیچیده می شد؟


رگ های هیجان زده؛

قلب ها می تپیدند.

دست ها گره خورده بود.

پیاده رو ها صدایشان را می شنیدند...


Alibi

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

بیست

فکر کنم خبرشو قبلاً شنیده باشین. توضیح اضافه نمیدم؛ خدا خیرتون بده :)



پی نوشت: خودم هنوز شماره حساب رو چک نکردم ولی این عکس رو از وبلاگی برداشتم که قابل اطمینانه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مثلِ موسیقیِ فهرستِ شیندلر!

گاهی آدم باید برای مسائلی غیر از خودش زندگی کنه. گاهی آدم باید برای موضوعاتی غیر از خودش زندگی کنه. میدونم دوبار یه جمله رو تکرار کردم امّا دلیل دارم.

بذارید مثلِ همیشه با یه مثال شروع کنم: یه آلمانیِ خرپولِ خوشتیپِ گردن کلفت، وسطِ جنگِ جهانی بره و یه مشتِ آدمِ دیگه رو از مرگِ حتمی نجات بده؛ به بهای از دست دادنِ ثروتش، به خطر انداختنِ جانِ خودش و همسرش و حتّی مجرم شناخته شدن بعد از... در حالی که تمامِ مدّت یه ویالون حزن و عشق و فداکاری می نوازه. اصلاً مهم نیست که چقدر صحت داره و یا اگه برنده جنگ، اون یکی ها بودن الان تاریخ چجوری بازگو می شد. نه!

مسئله عشقه. یادمه یه بار با یکی از دوستام حرف می زدیم. گفت نظرت در موردِ جهان چیه؟ چرا اصلاً خدا خلق کرده اینارو؟ منم برای دومیلی ثانیه به گوشه ی پایین سمتِ راست خیره شدم و بدون هماهنگیِ قبلی شروع کردم به توضیح دادن: «ساده ست! مسئله این نیست که چقدر ادّعا داری یا ظاهرت چقدر گول زننده ست. اون بالاست و داره می بینَتِت. هر چی بیشتر بقیه رو با خودت بکشی بالا، هر چقدر بیشتر عشق ول بدی تو زندگی؛ به همون اندازه بعدِ مرگ تحویلت میگیره...البته تحویل گرفتنش به نظرم اونجوری نیست که...» و اینجا بود که به نکته ای بس به جا اشاره کردم!

یه بار دیگه هم با یه برادر (!) تو اتوبوس نشسته بودم و خسته از راه و گرما، به سمتِ شهرِ دانشگاه. سرِ بحث با سلام و علیک باز شد و ایشون (که خیلی سعی کرد خودش رو open minded نشون بده (درست گفتم؟!)) شروع کرد به توضیح دادن اینکه چرا فلان سال قبل فلان چیز فلان بوده و چقدر مهمه که همه همون فلان مسئله رو به همون فلان زاویه دیدِ ایشون ببینن؛ و معتقد هم بودن که با بررسی دقیق و موشکافانه به اون نقطه نظر رسیدن. بنده هم در کمالِ خضوع و خون سردی و اینا گفتم: برام مهم نیست چی شده بود! برام مهمه که چیکار دارم میکنم! اگه فقط ضرر باشم خب اشتباهم و اگه نه که بیخیالِ فلان سال قبل!

خوانندگانِ عزیز توجّه فرمائید! هدف من از این بحث این نیست (شایدم هست!) که بگم وااااای خدا من چقدر خفنم خفنم خفنم خفنم! فقط میگم به دوازده هزار روشِ غیر ممکن سعی کنید از زندگی، یه خاطره ی خوب بسازید که توش همه لذّت ببرن و شاد باشن!


پی نوشت: خدایی دوتا فیلم اشکِ منو درآوردن، یکیش همین فهرست شیندلر بود که...که... موسیقیش ، بازیگراش، قصّه اش...همه چی عالی بود، یکی هم قصّه ها (رخشان بنی اعتماد).


پی نوشت:

اسکار: همین ماشین...گوت اونو می خرید. چرا ماشینو نگه داشتم؟ ده نفر همونجان...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰