کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادر» ثبت شده است

آشپزی با مانع

معمولاً بر اساس سرشتی که تو همه آدما هست، بعد از خلقت، حسّ رستگاری و هورمون های فرح بخش دست به دست هم میدن تا حال آدمو خوب کنن. مثلاً شما نقّاشی میکشی کیف میکنی. کاردستی میسازی، کیف میکنی. ترقّه میترکونی صداش تا ناحیه زیرنَهَنَج (هیپوتالاموس) مغزت نفوذ میکنه کیف میکنی. فکر می کنی کیف میکنی. خلاصه هر کاری که می کنی و نتیجه اش ساختن چیزی میشه که قبلترش وجود نداشته، حسّ شعف وجودتو میگیره و حس میکنه که یه حرکتی بالاخره تو زندگی حلزونیت زدی. حالا فرض کنیم این حرکت آشپزی و غذای موردنظر نیمرو باشه -نمونه تیپیکال تغذیه جنس نر در مواقع تجرّد- و آشپز -حالا نه دراون حدّ ایده آلش!- شما. 

در کیسهای معمول که میخوام مثال بزنم، اینجوری میشه که:

صدای کارکردن معده، روده بزرگ، روده کوچک و حتّی غدد ترشحّ بزاق دهان رو از اقصی نقاط خونه میشنوید ولی چیزی مشاهده نمیشه برای تخمین تعداد نفرات مستعد به عهده گیری این وظیفه خطیر. نفسی راحت از جانب شما کشیده میشه مبنی بر تسلّط کامل بر اوضاع خلقتگاه (آشپزخونه) و میرین سمتش تا زنگِ بنگِ بزرگتونو بزنید. در همون لحظه به طرز غریبی تمامی سازوبرگ خلقت خوراکی به جهان غیب دیپورت میشن و شما میمونین و یه وسیله ای که معمولاً واسه اون کار استفاده نمیشه و بیشتر تو مراسمای نذری و آش پشت پا پزی و یا ساخت کلاهک های خسته ای استفاده میشه! حرکت بعدی پیدا کردن روغن سرخ کردنیه (خواهشاً بدون روغن پالم باشه و شفّاف، مثل اون تبلیغ تیلیویزیونی)، نمکِ یددارِ طعام (ترجیحاً نمک آب های بین المللی، که اگه نشد از همین بغل خودمون خاکِ دریاچه فقید ارومیه) و چندتا ناجوجه -همون تخم مرغ سابق، که برای رعایت ادب اسمش رو تغییر دادیم- و قرار دادن اونها کنار دستتونه؛ در زاویه 37.5 درجه -که تانژانتش رو راحت بشه رُند بدست آورد!- و روشن کردن زیرِ وسیله نسوزتونه.

اینجاست که باز شما در تلاشی خستگی ناپذیر باید تک تک اون افراد خونواده رو که تا دقایقی قبل در جهان مادّی حضوری نداشتن، قانع کنید که نه شما زنده یاد مرغید که بتونید هشت عدد بیشتر ناجوجه درست کنید، نه سامان گلریز که نیمروهارو جوری تحویل بدین که مزّه قرمه سبزی بده! با تمامِ احترامی که برای توانایی انجام همزمان چندکار متفاوت برای مغز آدمی قائلم ولی باید بگم که بَ رَ بَ بَ و تأکید کنم که تا متفرّق نکردن متقاضیان وعده غذایی، هیچ کاری نکنید! دیده شده که در این مرحلّه، قتل و انفجار و حتّی ترکیدن بغض فروخورده چهارده ساله هم اتّفاق افتاده! اگه موفّق شدین و موادّ اوّلیه رو به یه وعده غذایی نسبتاً لذیذ تبدیل کردین و دور افتخارتون رو هم دور آشپزخونه زدین؛ الان موقعیه که باید به سرعت از یک سلاح سرد برای حفظ جانتون دربرابر افراد متهاجم به سمت سفره استفاده کنین! اگه بتونین سرهم بمونین تا آخر این مرحله، نوبت میرسه به رسوندن مواد غذایی به اسید معده تون که هر لحظه ممکنه خونش به جوش بیاد و شما رو درسته هضم کنه! پس از این مرحله و جان سالم به دربردن ازش، به ناگاه دوباره همه افراد حاضر در گود، ناپدید و بعضاً متواری میشن و شما میمونید و یک مشت ظرف نشسته و کار نکرده. موفّق باشید و شادروان از پروسه خلقَت تون!


+با تشکّر از مادران و همسران غیور که قهرمانانِ همیشگیه این نبردها هستن :)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

مطالبی در مورد حواس پرتی

به شلدون کوپر علاقه دارید؟ به تواناییهاش چطور؟ هیچکدوم از صفاتِ شخصیتیش رو تو خودتون دیدید؟

قضیه اینه که تا چندسالِ پیش اون چنان به حافظه و استعداد و خاص بودن خودم باور داشتم که فکر می کردم من همون منجیِ فیلمای هالیوودی ام. مثلاً توهّم مردِ عنکبوتی شدنم. یکی از کش دارترین ابرقهرمانای عمرم بوده؛ به حدّی که الان هم که دارم این متنو می نویسم اگه وجهه اجتماعی و قطرِ سیبیلم و سریِ جدید با گارفیدِ شگفت انگیزش نبودن، دستامو شبیه متالهدا می بردم بالا و به آنتنِ روی پشت بام ساختمانِ نه چندان بلندِ روبرو نشانه میرفتم تا طنابِ خیالیِ محکمی که به اونجا چسبیده رو بگیرم و تو هوا مثلِ تارزان تاب بخورم.


راستی، به حافظه ی تصویریِ دکتر شلدون کوپر فکر کردید؟ به آی کیوش (IQ) چی؟

نمیدونم، شاید مسأله ارثی باشه. مثلِ ریزش موی عموم که داره دامنو...یعنی موهای سرمو میگیره! یا مثل علاقه ی شدیدم به ترکیب کردن و جنگولک بازیایی که اسمشونو خلّاقیت میذارم، کاملاً آنتی-ارثی باشه! اصلاً همین مسأله ی گوشیِ موبایل. بذارید بگم تا شاید کمکی به حلّ این سؤال بکنه.

-بابات رفت؟

-فکر کنم.

-بازم گوشی شو یادش رفت ببره...

این یک نمونه از مکالماتِ بین من و مادرمه که تقریباً هفته ای پنج تا ده بار تکرار میشه. هربار هم پدر، با گفتن جمله ی: «گوشیو میخوام چیکار؟ کسی که زنگ نمیزنه. هر کی هم باهام کار داشته باشه بعداً دوباره زنگ میزنه» و تحویل دادن یک خنده ی نیمه مصنوعی، از زیر برچسبِ "فراموشکار" که قراره توسطِ مادر و بعضاً سایر اعضای خانواده (مِن جمله خودم!) برسه به دستش، در میره!


یکی از مشخصه های شلدون که منو به شدّت جذب خودش کرده، وسواسشه. و حافظه ی بلند مدّت فوق العاده اش. و رک بودنش. و اینکه از اینکه بگه از غذای اون یکی رستوران بدش میاد چون تا حالا امتحانش نکرده هم خوشم میاد!

البته میگن که ذهن مشغولی ای که تو سنین بالاتر، گریبانِ آدما رو میگیره و استرس مسؤلیت هایی که بر گردن شخص هست، از عواملِ تأثیرگذار بر تهدید سلامت انسانه. و قسمتی از این سلامت، سلامتِ عقلیه (و مغزی). و این رو هم من از متخصصینِ امر (دوست، آشنا، فامیل و...!) شنیدم که اون دسته از بچّه ها که بهشون مسؤلیت واگذار شده و با محیطِ خشنِ جامعه زودتر وفق پیدا کردن (به دلیل کار، بودن تو یه شهر بزرگ یا حتی داشتن چیزی مخوف به اسم عرضه) کمتر از این مسأله رنج میبرن. از فراموشی یا به اصطلاحِ خودمونی تر "حواس پرتی".


دیروز تولّد مادرم بود. همراه اوّل یادش بود؛ من نه. و یک مشت بهانه...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰