کرگدنِ آبی!

در پیِ جایی برای رفع خستگی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یهویی نوشت» ثبت شده است

این دوستانی که جایی نظیرشونو نمی بینی!

بهت اس میرسه که: "کجایی؟" جواب میدی که: "مرکز شهر" اس میاد که: "بدو برو خونه!" و بدو بدو و سریع الوصول طور خودتو میرسونی خونه و با عجله تا مودم عنایت کنه بهت موجِ پُر نت برسونه، لباس عوض میکنی و مامان و بابا رو سلام میگی و میپری تو اتاقت. وصل میشی، تلگرامتو باز میکنی، میبینی که اد شدی تو یه گروه به اسم "تولّدت مبارک" که لوگوش یه کرگدن آبیه خوشحاله!

مثل یه بارش باران با سرعت زیاد و قطرات درشت، هی برات پیام تبریک و آهنگ شاد و استیکرای بامزّه و رقص و خوشحالی بفرستن و تو از اینهمه عشق، بهت زده فقط مردمک چشماتو گشادتر کنی و لبخندتو، و تند تند ابراز ذوق کنی و هی پشت سر هم بهت خوش بگذره!

صدای پر از عشق تک تک بچّه ها رو میشنوی که دارن اسمتو میگن، نوشته های زیباشونو میخونی و نقّاشیایِ خوشمزّه شونو عشق میکنی؛ که هر لحظه اش ذوق از انگشتای دستت تا چشمت، از چشمت تا گوشِت، از گوشت تا مغزت و از مغزت تا قلبت یک نفس در حال بالا پایین پریدنه و تو داری رسماً از شدّت ذوق، اُوِرذوق می کنی! 

آسیه مهربون، کامل صداخوب، فاطمه ی جانِ زیبا (فاطمه آنالیز سابق!)، فاطمه سفارت آتیش زن، زهرا اسفندی، نرجس چابکسریِ هماهنگ کننده، پرستوی عزیز، نااااصر عشقِ جانم، امیرسینِ سربازوطنم، نگینِ خیلی خیلی دوستداشتنی، زهرا مسیحای پرانرژی، زینب چاقوکش، گیله کُر نغمه، متینِ قزوینیِ خطرناک، ثریا خانومِ، حسن توت فرنگیِ جانِ دل، و سارا و سوگند، دوتا از بهترین دوستای هنرمند و با استعدادم؛ اینکه روز تولّدت اینهمه دوستِ خفن (!) داشته باشی، بهترین کادوی تولّده از طرف خدا. راستی! از رضا دوستِ ژورنالیستمم ممنونم اینستاطور :)

+سالی که نکوست، از همون اوّلش پیداست! ^_^

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

می آید و می سازد و می رود...

(قبلِ خوندن، این رو دانلود کنید و همراه با خوندن گوش کنید.)

سالها پیش وقتی که بچّه تر بودم، یک آقایی تو محلّه ی ما نبود. اون آقا کچل نبود، جلیقه پوش نبود و کت و شلوار راه راه نداشت. کوچه ی ما، چراغ نداشت، برق نبود، برف نداشت. بچّه تر که بودم، اون آقاهه فامیل و اسم نداشت. سیبیل و ریش نداشت. عینک فتوکرومیک نداشت. عصای چوبیِ خوش دست نداشت. دیسک نداشت، فشار و قند نداشت، زن نداشت. اون آقا، پول نداشت، جیب نداشت، پررو نبود، چاردیواری نداشت، اختیار نداشت.

بچّه تر که بودم، تو کوچه ما درخت نبود، پرنده نبود، سقف خونه ها سایه نداشت. اون آقا لنگ ظهر هم رو پیشونیش عرق نداشت. قرض نداشت، ترس نداشت، دخلی نبود و خرج نداشت. اون آقا، که قیافه اش یادم نمیاد، اسب نداشت. توی جیبای نداشته اش مشت مشت نقل نداشت، هیچ ربطی نداشت.

بچّه تر که بودم، صدای طبل بود، رعد و برق بود، عشق و عقل بود، ولی اون آقا صبر نداشت. هنوز رادیو بود، هنوز تِلی 14 بود، ضمانت یخچالا صاایران بود، اون آقا حرف نداشت. قدماش لغز نداشت، دستاش لرز نداشت. برای آواز خوندناش حدّ نداشت. مسیراش خط نداشت، قدیماش رد نداشت، خصلت بد نداشت ولی همه باهاش بد بودن. من بچّه تر از الان بودم.

یه روزی اون آقاهه رفته بود، رفت و آمد رفته بود، خونه ی ما از اونجا، به یه جای دیگه رفته بود. حافظه ام به اون روز ایمان داشت و خاطرات اون روزم رفته بود. اون آقا سیاه می پوشید یا مشکی با خطای سفیدِ راه راه؟ یادم رفته بود، اون آقا تیپ نداشت، شخصیت بود یا پرورش نداشت؟ اون آقا الانم هست یا کلاً وجودِ خارجی نداشت؟ این همه کلمه، این آهنگ، این چند دقیقه، تقسیم بر تخیّلاتِ همه مون بود و ضرب نداشت؟ اون آقا قدم در راه ویرجینیا گذاشت و یه جایی، یه روزی، بالأخره برنداشت...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰